ورود    صفحه آغازين    عضويت    جستجو    راهنماي انجمن





نويسنده پيغام
 موضوع پست: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: سه شنبه 6 بهمن 1388, 1:39 pm 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 19 دی 1388, 6:28 am
پست ها : 736
محل سکونت: ویکتوری هایتس, قلای شهید کارمن, نمبر 175
با سلام خدمت دوستان گرام؛
کلگی ما میفامیم که مملکت ما بسیار وقت میشه که دلسوز نداشته که برای حقوق اولیه خود دفاع کنه چه برسه به حقوق فرهنگی خود که شامل لیست مشاهیر متعلق به آب و خاک مان میشه.

مه اینجا این احساس را کدم که دوستان حتی آشنایی ندارن همراهی دزدی فرهنگی و حتی برای معرفی مشاهیر مملکت خود ما به دفاع از دزدان فرهنگی دلیل و مدرک خواسته میشه توسط که برای خودم شخصا دردناک بود و تصمیمم بر این شد که اگر عمری بود در این مبحث یگان اطلاعات عامه در ارتباط با مشاهیر نامی افغانستان تهیه کنم, البته کمک دوستان دگر هم قابل تقدیر خواد بود چرا که واقعا کار یک نفر نست , خی لطفا تحقیق کنید برای خودتان و نتیجه اش ره نیز همینجه برای استفاده دگرا بانن لطفا. :83:

ان شاء الله که خدا توفیق بده هر دفعه اطلاعات یکی از مشاهیر ره ده اینجه خواد آوردم, از مدیران ارجمند هم تقاضا دارم که بحثهای بیمورد به غیر از اطلاعات مربوط به مشاهیر ره از این مبحث حذف نموده و یک منبع اطلاعاتی یکپارچه بسازن.

تشکر

_________________
کاش بودم چون کتاب
افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو
جز مردم دانا مرا


تصوير


بالا 
 مشخصات  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: پنج شنبه 8 بهمن 1388, 7:10 pm 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 19 دی 1388, 6:28 am
پست ها : 736
محل سکونت: ویکتوری هایتس, قلای شهید کارمن, نمبر 175
ابو معشر بلخی



نام: جعفر بن محمد بن عمر, ابو المعشر بلخی(Albumasar, Albusar, Albuxar, al-Falak, Ibn Balkhī)
تاریخ تولد: 10 اگوست 787
محل تولد: بلخ, خراسان کهن(افغانستان امروزی)
وفات: 9 مارس 886
مدفن: الواسط (عراق امروزی)
شهرت: ریاضی دان, ستاره شناس, آینده نگر و فال بین, فلسفه دان, دانشمند

آثار به جا مانده از ابومعشر بلخی قریب 40 کتاب در جرگه علومی که در آن تبحر داشته میباشد, البته زبان علمی در آن روزگاران عربی بوده و تمامی آثار او به این زبان نبشته شده و در حال حاضر کتابهای او به زبانهای مختلف ترجمه شده و یکی از قدیمی ترین منابع دانشمندان قرون وسطی در اروپا و از اولیه ها در جرگه علم یاد میشود.

• كتاب المدخل الكبير
• كتاب أحكام تحاويل سني المواليد
• كتاب مواليد الرجال والنساء
• كتاب الألوف في بيوت العبادات
• كتاب الزيج الكبير
• كتاب الزيج الصغير
• كتاب المواليد الكبير
• كتاب المواليد الصغير
• كتاب الجمهرة
• كتاب الاختيارات
• كتاب الأنوار
• كتاب الأمطار والرياح وتغير الأهوية
• كتاب السهمين وأعمار الملوك والدول
• كتاب اقتران النحسين في برج السرطان
• كتاب المزاجات
• كتاب تفسير المنامات من النجوم
• كتاب الأقاليم

Richard Lemay میگوید نوشتار و اثبات ریاضی ابو معشر بلخی تنها و اولین نمودار از تئوری ارسطو مبنی بر ثابت بودن خورشید و دوران داشتن دیگر سیارات به گرد آن میباشد که تمامی تحقیقات فضانوردان در قرون وسطی از آن منبع گرفته اند. این منبع تا اواخر قرن دوازدهم میلادی که چند آثر ابو معشر به زبان لاتین ترجمه گردید در دسترس جهانیان نبوده و تنها به عربی موجودیت داشته است.

در ارتباط با مذهب جعفر بن محمد بن عمر, این ستاره شناس و ریاضی دان, فیلسوف و آینده نگر شیعه نگاشته شده است, و معروف است که در زمان امام حسن عسکری علیه السلام و چند امام پیشتر از او میزیسته است, اما تنها حدیثهای مربوط به ابو معشر از میان احادیث این امام یافت شده است, و دلیل دیگر بر شیعه بودن او اینست که او شاگرد فیلسوف عرب به نام یعقوب بن اسحاق کندی بوده زیرا استادش کندی شیعه بود، همچنین هم بحثان او مانند، ابوزید بلخی، احمد بن طیّب سرخسی و ابونصر فارابی نیز همگی شیعه بوده اند. همچنین غلام او به نام محمّد بن عبداللّه بغدادی معروف به «ابن سمعان» که خودمنجّمی صاحب نام و دارای تألیفات است و در کارهای علمی به او کمک می کرد، از شیعیان بود.

این دانشمند بزرگ شرقی از یک خانواده تازه مسلمان متعصب در شهر بلخ بدنیا آمد و در جرگه طلاب فقه و حدیث وارد شده و نزد علمای پارسای مدرسه طاهریه بلخ به عنوان دانشجوی پرهیزکار شهرت یافته بود و در مقدمات عربی و ادبیات و ریاضیات پیش رفته و او را در ردیف فضلا و متعصبان درجه دو رسانیده بود. یکی از استادان مدرسه به زیارت خانه خدا رفت و در بازگشت از مکه راجع به شهر بغداد و عظمت آن و همچنین درباره حوزه های علمیه و علوم گوناگونی که در آنجا رواج داشت داستانهای دلفریبی برای دانشجویان طلاب خود حکایت می کرد. از آن جمله استاد و پارسایی فقیهی خشک و به گفته فلاسفه (قشری صرف) بود راجع به توسعه دامنه علوم باستانی و دانشهای مختلف قصه ها گفته و تصریح کرد که مردی زردشتی بنام دهقان فرامرز بهمنش و مردی بنام بیدخت در بغداد هیئت و نجوم تدریس می کند و هر کدام از آنها بر استرهائی با یراق زرنگار سوار می شوند و چونکه برای شما مسلمانان مقدس و خداشناس باورکردنی نیست این است که آن زندیقان و بدکیشان وقتی به دربار خلیفه می روند رجال دربار وزیر و خلیفه آنان را بالاتر از بسیاری از مفتیان و فقیهان جای می دهند، و حال آن که همین شخص «بیدخت» از پیروان بودا و بت پرست است که شهر عزیز با میان رابلوث اصنام و معابد خود ملوث نموده، و هنگامی که وی از بامیان برای تحصیل وارد بلخ شد و در حوزه های درس همین مدرسه رفت و آمد می کرد طلاب اجازه نمی دادند از فاصله نیم ذرع به آنان نزدیکتر بنشیند، اما درست فکر کنید بر من چقدر ناگوار آمده هنگامی که وی را در پیشگاه خلافت بغداد و قصر خلیفه از استر آراسته خود پیاده می شود و حال آنکه درباریان مسلمان زیر بغلش را گرفته و وی را با تعظیم و احترام بدرون کاخ می بردند، بیانات و حکایات استاد فقیه که تازه از سفر حجاز برگشته بود بر طلاب عموماً و بر ابومعشر خصوصاً سخت ناگوار آمد بخصوص آنکه ابومعشر خودش هم با مردم شهرستان بامیان سوابق نامطلوبی داشت.

ابومعشر با صحبت های استاد نامبرده فوق به قصد انتقام از استاد بیدخت بامیانی دشنه تیز زهرآگینی تهیه نموده و از بلخ به بغداد حرکت کرده و با لباس طلبگی در محضر استاد بیدخت شرکت کرد اما پس از پایان درس که صدها طلبه و دانشجو خواستند برخیزند استاد اشاره کرد برنخیزند و رو به طلبه خراسانی تازه وارد (ابومعشر) نموده و گفت:«فرزند عزیزم تو از راهی دور با خیالی که مبنایش ظلم و زور است بجانب ما شتافتی، اما بدان کاردیرا که همراه خود داری به کنار می افکنی و عوض جنایت و خیانت به فرا گرفتن نجوم و ریاضیات که تاکنون منفور تو بوده است همت می گماری. و استادی نامور خواهی شد که شهرتت عالمگیر شود. اکنون برخیز و با همدرسهایت آشنائی و مصافحه کن.»

ادامه دارد ...

_________________
کاش بودم چون کتاب
افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو
جز مردم دانا مرا


تصوير


بالا 
 مشخصات  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: چهارشنبه 5 اسفند 1388, 4:45 pm 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 19 دی 1388, 6:28 am
پست ها : 736
محل سکونت: ویکتوری هایتس, قلای شهید کارمن, نمبر 175
ادامه مبحث قبلی ...

ابومعشر که بدانصورت حقیقت حال خود را از زبان استاد شنید مات و مبهوت شده و بعد از آنکه کارد را از جلد بیرون کشیده و دور انداخت و دست استاد را بوسیده و با طلاب مصافحه کرده و سپس به استاد گفت: استاد بزرگوار چگونه بحال و وضع من آگاه شدید؟ استاد از جزوه دان خود اوراقی را بیرون کشیده و گفت عادت من بر این است که هر شب فردای خود و اولیای دولت در وضع کشور را با حساب نجومی استخراج کنم.

از چندی پیش حکایت نزدیک شدن خطری را استنباط می کردم تا دیشب که بنابر حساب دانستم فردا جوانی بصورت دانشجو با کاردی زهرآگین به قصد کشتن من می آید. اما چون در طالع آن جوان نگریستم و دریافتم که از او بدی صادر نخواهد شد و در این عالم به مقامی بلند خواهد رسید. وقتی امروز ترا که تازه وارد و بیگانه بودی در حوزهٔ درس خود دیدم یقین دانستم که همان شخص هستی که چشم براهش بودم.

لذا ابومعشر به استاد دل بسته در بغداد ماند و تحصیلاتش را در نجوم و حکمت و ریاضیات منحصر ساخته و در همان شهر به تالیف زیجی نو پرداخت.

و بعداً بنابر استدعای بزرگان خراسان به شهر بلخ بازگشت. و آن زیج را تکمیل کرد از کتابهای او اثبات علم النجوم، کتاب الامصار، کتاب الجمهره، اسرار النجوم، تقویم البلدان و طبایع البلدان می باشد که از حیث وقت محاسبات نجومی و صحت احکام بی نظیر شناخته شده است.

پادشاهان و امرای وقت نسبت به نظرها و احکام ابومعشر اعتقادی کامل داشتند، ابومعشر قریب چهل کتاب در علم نجوم تالیف کرد.

ستاره شناسان مسلمان پایه معلومات هیئت را مانند علم شیمی براساس تجربه و مشاهده یعنی حقایق مسلم استوار ساختند. علمای اسلام به هیئت بسیار علاقه مند بودند, رصدخانه می ساختند. زیج تنظیم می کردند, مراقب حرکات سیارات بودند، مقیاس می گرفتند, برای تحصیل علم هیئت به هند و ایران می رفتند کتابهای پیشینیان را به دقت زیر و رو می کردند، نقائص را برطرف می ساختند و عقاید مختلف را جرح و تعدیل می کردند.

در قرن سوم پیش از میلاد یونانیها در اسکندریه (بندر بزرگ مصر در کنار دریای مدیترانه) رصدخانه ای ساختند که در دوره بطلمیوس مولف کتاب مجسطی به منتهای عظمت رسید، و این رصدخانه تا نهضت اسلامی یگانه دوران خود بود، ‌آنگاه مسلمانان در دمشق و بغداد و آندلس و مراغه و سمرقند ۲ و غیره رصدخانه ساختند.

ابومعشر در اثر حرص قوی و همت فتور ناپذیر در تمامی شعب حکمت خصوصاً در ریاضیات و نجوم و هیئت دارای بصیرتی فوق العاده و استاد کل وقت و سرآمد اهل فن و منجم مخصوص خلیفه وقت عباسی بوده و نوادر بسیاری در استخراجهای نجومی وی منقول و احکام عجیبه صادقانه بدو منسوب می باشد

وی پس از سن 47 سالگی علم نجوم را فراگرفت، و گفته می شود: طالع بینی او بسیار دقیق و مطابق واقع بود. در یکی از پیش بینی های او، مستعین عبّاسی (حکومت: 248 تا 252 ق) وی را تازیانه زد؛ زیرا طبق گزارش ابوالقاسم سلیمان بن مخلّد، که از دوستان صمیمی ابومعشر بود، پیش بینی ابومعشر در این حادثه آن بود که مستعین از خلافت برکنار می شود و معتز (حکومت: 252 تا 255 ق) به خلافت می رسد. ابومعشر پس از این تازیانه، همیشه می گفت: چون راست گفتم، توبیخ شدم. وی پس از خلافت مستعین، در زمان خلافت معتز عبّاسی، صله فراوانی از او دریافت کرد و به مقام رئیس المنجّمین در دارالخلافه منصور شد. وی در زمان معتمد (حکومت: 256 تا 279 ق) نیز منجّم فرمانده سپاهش، موفّق عباسی، بود. به نظر می رسد شهرت بیش از حد او مرهون اصابات و طالع بینی های دقیق اوست.

از استخراجهای عجیب نجومی ابومعشر یکی تفسیر کوه طلا در دریای خون میباشد که در وفیّات الاعیان گوید وقتی یکی از مقصران دولتی از بیم جرم خویش و سیاست شاه وقت متواری شده و چون از استخراجهای نجومی ابومعشر آگاهی داشت محض اینکه جای او را از روی قواعد نجومی پیدا نکرده باشد، بدین روش تدبیر نمود که در توی طشتی خون بسیاری ریخته و هاونی از طلا در میان آن نهاده و خودش بالای آن هاون قرار گرفت، پس جاسوسان سلطان جدیت بسیار بکار بردند ولی نشان از او نیافتند ناچار ابومعشر را احضار نمودند، ابومعشر پس از اعمال قواعد مربوط متحیر و ساکت ماند، و در جواب گفت امری بس عجیب مشاهده کرده و آن مقصر فراری را بالای کوهی از طلا می بینم که در وسط دریای خون بوده و یک شهری از مس بدان دریا احاطه دارد و در تمام عالم مکانی بدین صفت سراغ ندارم. ناچار سلطان امان داده و جارچیان داد زدند که قصر در امان است و لذا مقصر با دل آسوده نزد سلطان رفته و آن حیله و چاره جوئی را به عرض رسانید و سلطان از حسن رای و صائب بودن نظر ابومعشر تحسین فراوان نموده.

و همچنین گفته میشود دختر خلیفهانگشترش را گم کرده بود و گذارش به ابو معشر افتاد و از او در ارتباط با انگشترش پرسید. ابو معشر گفت که انگشترش را خدا گرفته و نزد خداست. دخترک از این پاسخ تعجب کرد و دیگران نیز مسخره اش کردند تا روزی آنرا در میان اوراق قرآن پیدا کردند و مهارت آن حکیم بیش از پیش مورد تحسین واقع گردید.

سیّد بن طاووس اصابات او را در فرج المهموم ذکر کرده است. قفطی در اخبار الحکماء، وی را داناترین فرد مسلمان نسبت به احکام نجوم، تاریخ فارس و اخبار سایر امم معرفی کرده است. وی نزد غربی ها و مستشرقان نیز از شهرت بالایی برخوردار است و برخی از کتاب های او از جمله المدخل الکبیر فی الزیج و علم النجوم به زبان لاتینی و الالوف فی بیوت العبادات به زبان انگلیسی ترجمه شده اند.

وی با فیلسوف بزرگ اسلام، یعقوب بن اسحاق کندی، که استاد وی در علوم عقلی بود، میانه خوبی نداشت و حتی مردم را بر ضد کندی تحریک می نمود تا علیه او دسیسه کنند. کندی، که از این موضوع اطلاع داشت، راه اصلاح طلبانه ای در پیش گرفت تا اینکه به طور پنهانی، کسی را نزد او فرستاد و او را از رموز فلسفه آگاه ساخت و چون در مسیر فلسفه افتاد، آرام شد. وی پس از این جریان، از کسانی شد که کندی را «مرد بزرگ» خواند و از وی استفاده های علمی برد؛ چندان که در تألیفات کندی، رساله ای می بینیم که آن را در جواب مسائلی نوشته است که وی در باب نجوم از کندی پرسیده بود.

گفته می شود: وی در یکی از مسافرت ها عازم حج بود که در نزدیکی بغداد، در روستایی به نام «قُفص» (به ضم قاف) کتابخانه عظیمی به نام «خزانة الحکمه» نظرش را جلب کرد از این رو، از سفر به حج منصرف شد و مدت زیادی در این کتابخانه اقامت گزید تا اینکه در علم نجوم استاد شد. این کتابخانه مربوط به علی بن یحیی منجّم بود که شخصا هزینه جاری و مخارج مهمانان را تأمین می کرد. به نظر می رسد از جمله استادان ابومعشر، همین شخص، یعنی علی بن یحیی منجّم بوده است.

از شاگردان او ابوسعید شاذان بن بحر است که کتاب اسرار النجوم او عمدتا پاسخ به سؤالات این شاگرد است. وی دارای تصانیف زیادی است و بعضی از آثار او به زبان فارسی نوشته یا ترجمه شده اند؛ مانند: احکام القرانات، برهان الکفایه، مختصرنامه، احکام موالید و المدخل الی علم احکام النجوم که به «شصت باب» معروف و در قرن دهم هجری ترجمه شده است.

ابومعشر در سال ۲۷۲ هجری قمری در سن صد سالگی در شهر واسطه بدرود حیات گفت.
روحش شاد ... :11:

_________________
کاش بودم چون کتاب
افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو
جز مردم دانا مرا


تصوير


بالا 
 مشخصات  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: پنج شنبه 5 اسفند 1388, 2:48 am 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 19 دی 1388, 6:28 am
پست ها : 736
محل سکونت: ویکتوری هایتس, قلای شهید کارمن, نمبر 175
علامه ملا فیض محمد کاتب هزاره

تصوير



ملا فیض‌محمد کاتب هزاره از مورخان برجسته فارسی‌نویس کشور افغانستان بود. فیض‌محمد، پسر سعید محمد مغول معروف به هزاره محمد خوجه، در سال ۱۲۷۹ قمری در دهکده‌ای به نام «زردسنگ» از توابع قره باغ غزنی، چشم به جهان گشود و تحصیلات اولیه را در همان زادگاه خویش فراگرفت و سپس راهی نجف گردید و چندی در آن مرکز علمی به تحصیل پرداخت و مدتی در هند آنوقت، در شهرهای لاهور و پیشاور مشغول تحصیل شد و نیز مدت کوتاهی در قندهار نزد علمای اهل سنت تحصیل نموده است. اما بیشتر معلومات او در سایه مطالعات پیوسته‌ای است که در کتابخانه‌های عراق، ایران، هند و افغانستان انجام داده است و در ضمن گردش در کشورهای مذکور با فرهنگها و ملیتهای مختلف و همچنین به زبانهای عربی، انگلیسی، اردو و پشتو آشنا شده است. او وقتی به وطن مراجعت می‌کند در شهر کابل سکونت اختیار کرده و به نویسندگی می‌پردازد. و بدین طریق حدود 50 سال از عمر گرانبهای او در خدمت علم و فرهنگ می‌گذرد و کتابهای ارزشمندی بیادگار میگذارد.

کاتب در پادشاهی عبدالرحمن خان بسمت منشی حضور کار کرده و اکثر تواریخ افغانستان به قلم او نوشته شده است.

کاتب مدتی عضو دارالتالیف وزارت معارف امانیه (دبیرخانه وزارت فرهنگ) بود و در عین حال به تدریس تاریخ و ادبیات در دبیرستان حبیبیه می‌پرداخت و از طرف دیگر کتب مدارس جدید را ویرایش می‌کرد. وی در دوران سلطنت امان الله شاه به عنوان مدعی العموم تعیین گردید که به مخالفت تعدادی از قبیله سالاران از جمله عبدالعزیزخان وزیر کشور مواجه گردید.

علامه کاتب در چندین رشته از علوم متداول زمان خویش، بویژه در رشته‌های حکمت، تاریخ، ادبیات عرب، فقه، اصول، منطق، لغت، ستاره‌شناسی، حساب و جبر، جغرافیا و حتی علوم عصری مهارت داشت.

برای شناخت کاتب همین بس است که مریم هارونوا می‌گوید: «امروزه هیچ مورخ افغانستان شناس بدون مراجعه به کتب ملا فیض محمد نمی‌تواند اثر خویش را یک اثر جدی و پژوهشی بشمار آورد.

کاتب آثار زیادی از خود بجا گذاشته و آثار چاپ ناشده او به خط زیبای نستعلیقش در کتابخانه‌های داخل و خارج افغانستان موجود است. که ما فقط چند اثر او را نام میبریم :

تحفته الحبیب، سراج التواریخ، فیضی از فیوضات، تذکر الانقلاب، تاریخ امانیه، نژادنامه افغان (یا نسب‌نامه افاغنه)، تاریخ حکمای متقدم.

تنها سه جلد آن در سال ۱۳۳۱ ه ق در چاپخانه (مطبعه حروفی) کابل چاپ شد و سه جلد دیگر آن هنوز هم قلمی است و تنها تذکرالانقلاب به زبان روسی ترجمه و در مسکو چاپ شده است.

نخستین بار تحفه الحبیب را نوشت، ولی آن را سانسورگران آنقدر حک و تعدیل کردند که او مجبور شد بار دیگر مجدد سراج التواریخ را بنویسد که آنهم از سانسور امیر حبیب الله در امان نماند.

بالاخره این مورخ بزرگ افغانستانی در 16 جدی 1309 هجری خورشیدی (۱۳۴۹ قمری) در سن 70 سالگی در کابل چشم از جهان فروبندد و در بالا جوی چنداول به خاک سپرده می‌شود.

آثار مرحوم کاتب :
1- تحفه الحبیب
کاتب نویسنده پرکار و مورخ عالمی بود که از طرف امیر عبدالرحمن خان برای تاریخ نگاری گماشته شد. وی کتاب ضخیمی در دو جلد بنام تحفه الحبیب مشتمل بر وقایع عصر احمد شاهی الی عصر عبدالرحمن خان را نوشت و این کتاب در 885 صفحه نوشته شده است .

2- سراج التواریخ
یکی از نخستین کتاب ضبط وقایع دولتی افغانستان شمرده می شود . این کتاب مشتمل بر 5 جلد می باشد که جلد اول و دوم این کتاب مربوط به وقایع قبل از جنگ دوم افغان و انگلیس می باشد، ولی جلد سوم که بدوره امارات امیر عبدالرحمن خان تعلق دارد، طبع نگردید.

جلد چهارم کتاب سراج التواریخ مربوط به سالهای اخیر امیر عبدالرحمن خان و دوره امیر حبیب الله خان الی جلوس شاه امان الله خان غازی می باشد ولی این کتاب فعلا موجود نیست. جلد پنجم کتاب سراج التواریخ مشتمل بر احوال حکومت هشت ساله امیر امان الله خان می باشد. از سرنوشت جلد چهارم و پنجم سراج التواریخ اطلاعی در دست نیست.

3- فیضی از فیوضات
کتابِ است در مورد تاریخ سیاسی افغانستان که انرا مرحوم کاتب نوشته و به مهدی فرخ وزیر مختار ایران در کابل تقدیم داشته است . به قول مرحوم حبیبی، در ان کتاب موضوعاتِ بوده که کاتب در یاداشت های خود انرا نوشته و نشر انرا در داخل افغانستان نمیخواسته است .

4- تاریخ حکمای متقدمین از هبوط آدم تا بعثت حضرت عیسی
نوشته مرحوم فیض محمد که برای صنوف رشدی و به تصویب وزارت معارف در 289 صفحه به طبع رسید.

5- تذکره الانقلاب
وقایع اغتشاش بچه سقاو و سقوط سلطنت آمانی را از چشم دید خود (فیض محمد) به طور روزنامچه نوشته و کتاب مفیدیست که تا اواخر سال 1991 در ارشیف ملی کابل موجود بود ولی حال موجود نیست .
روحش شاد ... :11:

_________________
کاش بودم چون کتاب
افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو
جز مردم دانا مرا


تصوير


بالا 
 مشخصات  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: سه شنبه 10 اسفند 1388, 4:00 am 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 19 دی 1388, 6:28 am
پست ها : 736
محل سکونت: ویکتوری هایتس, قلای شهید کارمن, نمبر 175
حنظله بادغیسی(اولین شاعر حماسی فارسی)



حنظله بادغیسی (زادۀ ... ه‍.ق - درگذشتۀ ۲۱۹ ه‍.ق)، از قديم‌ترین شاعران و گویندگان زبان دری است که در عهد طاهریان می‌زیست نظامی عروضی از قول احمد بن عبدالله خجستانی "دیوان" شعری به وی نسبت می‌دهد. از اشعار وی تنها پنج بیت، شامل یک قطعه دو بیتی و یک مفرد به دست آمده است. برخی او را از نخستین شاعران زبان فارسی و دری میدانند چونکه نقل قول او را شاعران بزرگی که خود از اولینها به شمار میروند کرده اند ولیکن به گفته برخی مدارک و گفته های دیگر او نخستین نبوده اما بدون شک از نخستینهای این ساحه به شمار میرود.

حنظله در ولایت بادغیس افغانستان به دنیا آمد. اما در رابطه با سال زايش او چیزی دانسته نيست. با اين همه، می‌توان گفت که حنظله در نیمۀ دوم سدۀ دوم هجری قمری می‌زیسته است. به گفتۀ دکتر ذبیح‌الله صفا در کتاب تاریخ ادبیات در ایران "صاحبان کتب و تراجم او را از معاصران دولت آل طاهر شــمرده‌اند." با اين وصف، شــاعری حنظلۀ بادغیسی مقدمتر از شــاعران روزگار یعقوب لیـث صــفار (٢٦۵-٢٨٧ ه‍.ق) است. معاصرين وی محمود وراق و فيروز مشرقی بوده‌اند.

برخی میگویند که سروده‌های حنظلۀ بادغیسی را نبايست نخستین شعرهای فارسی دری دانست، برای آن که شعرهای او از چنان زبان پیراسته‌یی برخوردار است که باید پیش از آن شعر فارسی دری تجربه‌های بزرگی را پشت سرگذاشته تا بدان حد پختگی رسيده باشد. چنان که شعرهای به‌جا مانده از او را می‌توان با درخشان‌ترین شعرهای سدۀ چهارم هجری مقایسه کرد. به‌هر حال، حنظله یکی از آن ستاره‌گانیست که در سپیده دم پیدایی شعر فارسی دری در سدۀ سوم هجری درخشیده است.

هرچند نظامی عروضی از قول احمد بن عبدالله خجستانی "ديوان" شعری به وی نسبت می‌دهد. اما از اشعار وی تنها پنج بيت، شامل يك قطعه دو بيتی و يك مفرد به دست آمده است.

شعری از حنظله بادغیسی به روایت از کتاب چهار مقاله اثر نظامی عروضی سمرقندی:
مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی


عوفی نیز شعر زیر را به وی منسوب کرده‌است:
یارم سپند، گرچه بر آتش همی فکند
از بهر چشم، تارسد مرا گزند
او را سپند و آتش، ناید همی به کار
با روی همچو آتش و با خال چون سپند


این شعر بشکوه از حنظله ء بادغیسی ست که در چهارمقاله ء عروضی سمرقندی به همین گونه آمده است. شعری که انسان را به آزادی و آزاده گی فرا می خواند.
هرچند برخی از پژوهشگران این شعر را نخستین سروده در فارسی دری نمی دانند؛ ولی با این حال می توان آن را نخستین شعر پایداری یا شعر مقاومت فارسی دری خواند .

حنظله با همین شعر توانسته است تا سده های درازی را پشت سر بگذارد و خو د را به روزگار ما برساند . او به مرز فردا ها و پس فردا ها نیز راه خواهد زد و به گفته ء شاعر: این موج را سر برگشتن نیست.

به گفته ء دکتر ذبیح الله صفا درکتاب تاریخ ادبیات درایران « صاحبان کتب و تراجم او را ازمعاصران دولت آل طاهر شمرده اند .»
بدینگونه شاعری حنظلهء بادغیسی مقدمتر از شاعران روزگار یعقوب لیث صفار(265-287) است. و میتوان او را بگونه ای نخستین دانست.

ظاهراً از حنظله ء بادغیسی همین دو قطعه شعر به ما رسیده است ، اما عروضی سمرقندی در چهار مقاله حنظله ء بادغیسی را شاعر صاحب دیوان می داند .
حنظله در چهارمقاله آن گاه که در پیوند به شعر و ماهیت شاعر بحث می کند ،از قول احمدبن عبدالله الخجستانی سخن از دیوان حنظله به میان می آورد.

عروضی پس از ارائهء تعریف از شعر و تاثیر گذاری آن بر خواننده به ماجرای شعر حنظله می پردازد. او می گوید:
« شاعری صناعتی است که شاعر بدان صناعت اتساق مقدمات موهومه کند و التیام قیاسات منتجه .بر آن وجه که معنی خرد را بزرگ گرداند و معنی بزرگ را خرد ،و نیکو را در خلعت زشت بازنماید و زشت را درصورت نیکو جلوه کند، و بایهام، قوت های غضبانی و شهوانی را بر انگیزد،تابدان ایهام طباع را انقباضی و انبساطی بود،و امور عظام را در نظام عالم سبب شود.

چنان که آورده اند:
احمد بن عبدالله الخجستانی را پرسیدند که تو مرد خربنده بودی،بامیری خراسان چون افتادی؟
گفت:به بادغیس درخجستان روزی دیوان حنظله ء بادغیسی همی خواندم بدین دو بیت رسیدم :
مهتری گربه کام شیر در است
شوخطرکن زکام شیربجوی
یا بزرگی و عزو نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی»

عروضی سمرقندی در ادامه می نویسد:
« داعیه ء در من پدید آمد که به هیچ وجه درآن حالت که اندر بودم راضی نتوانستم بود، خران بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم و به خدمت علی بن اللیث شدم برادر یعقوب بن اللیث و عمرو بن اللیث و باز دولت صفاریان در دوره ء اوج علیین پرواز همی کرد.

علی برادر کهین بود و یعقوب و عمرو را بر او اقبالی تمام بود. چون یعقوب از خراسان به غزنین شد از راه جبال ، علی بن اللیث مرا از رباط سنگین باز گردانید و به خراسان شحنگی اقطاعات فرمود، و من از آن لشکر سواری صد بر راه کرده بودم و سواری بیست از خودم داشتم ، و از اقطاعات علی بن ا للیث یکی کروخ هری بود و دوم خواف نشابور. چون بکروخ رسیدم فرمان عرضه کردم آنچه به من رسید تفرقه ء لشکر کردم و بلشکر دادم ، سوار من سیصد شد. چون بخواف رسیدم و فرمان عرضه کردم، خواجگان خواف تمکین نکردند و گفتند : ما را شحنه ای باید با ده تن. رای من بر آن جمله قرار گرفت که دست از طاعت صفاریان بازداشتم و خواف را غارت کردم و بروستای بشت بیرون شدم و به بیهق آمدم، دو هزار سوار برمن جمع شد.بیامدم نیشابور بگرفتم ، وکارمن بالا گرفت و ترقی همی کرد تا جمله خراسان خویشتن را مستخلص گردانیدم. اصل و سبب این دو بیت شعربود.»

از این گفتار نه تنها میتوان به تاثیر گذاری شعر حنظله پی برد؛ بلکه می توان گفت که او دارای دیوانی از شعر بوده و این دیوان پس از مرگ او تا دوران یعقوب لیث صفار نیز وجود داشته است که احمد بن عبدالله آن را در خجستان بادغیس خوانده و از خر بنده گی به امارت خراسان دست یافته است.

این که حنظله دقیقاً این شعر را در کدام یک ازسالهای نیمهء دوم سدهء دوم و یا هم در کدام یک از سال های دههء نخست یا دوم سده سوم هجری سروده است، بر ما روشن نیست. اما این نکته روشن است که این شعر در میان سالهای نیمهء دوم سدهء دوم تا دههء دوم سدهء سوم سروده شده اند.

البته پیدا کردن سال سرایش این شعر( که هیچگاهی هم پیدا نخواهد شد) ، مسالهء جداگانه ییست.
چیزی که برای من در سرودهء حنظله با اهمیت می نماید، خود شعر و محتوای بزرگ آن است . تنها با اتکا به همین شعر می توان گفت که شعر فارسی دری از همان آغاز، عنصر پایداری و مقاومت را در خود داشته و شعر پایداری همواره بخشی ازشعر فارسی دری بوده است.

شاید کسانی با من در این گفته موافق نباشند که شعر مقاومت یا پایداری در فارسی دری از حنظله آغاز شده است، برای آن که دریافت از شعر پایداری همیشه همگون نیست ؛ بلکه در این ارتباط پیوسته دیدگاه های نا همگون و حتی متضادی وجو دارد.

حنظله در روزگاری زنده گی می کرد که سرزمینش زیر حاکمیت تازیان قرار داشت. تازیانی که دیروز با پیام اسلام به سرزمین او آمدند ؛ ولی امروز خود را از نژاد برتر می انگارند و مردمان سرزمین های گشوده شده را همسنگ خود نمی دانند.
آنها به نژاد خویش می بالند و مردمان دیگر را عجم یا الکن می خوانند.
یکی از دلایل و انگیزه های که سبب پیدایی نهضت بزرگ اجتماعی شعوبیه گردید ، رفتار تفاخرآمیز اعراب در برابر مردمان دیگر بود . شعوبیه بر بنیاد کلام پروردگار عالمیان می گفتند که اسلام دین صلح و وبرابری است . پیروان اسلام از هرقبیله یی که باشند بر یک دیگر هیچگونه امتیاز و برتری ندارند . تنها مایه ء برتری افراد در اسلام بر تقوی و پرهیزگاری آنها استوار است. آنها از چنین موضعی بر ضد استیلای عرب ایستاده بودند و در جهت ایجاد یم حکومت مستقل مبارزه می کردند.
روزگار حنظله روزگار جنبش های سیاسی – اجتماعی و مذهبی گسترده بر ضد حاکمیت عرب در خراسان زمین بود.
عباسیان که خود به قوت شمشیر خراسانیان بر خلافت بغداد تکیه زده بودند ، حال دیگر خود شمشیر از نیام بر کشیده و سرداران خراسان را سر می بریدند و جنبش ها آزادیخواهان را به خاک و خون می کشیدند.
ابومسلم را سر بریدند ،قیام سنباد و استاذ سیس را در هم کوبیدند . المقنع و پیروان او را از دم شمشیر کشیدند.
بابک و جنبش اورا در هم کوبیدند . خون مازیار را بر خاک ریختند و بدینگونه شمشیر عباسیان بر فراز خراسان زمین می چرخید و پیوسته خون می ریخت وآزادی رانابود می کرد.

هرچند خلفای بغداد بر جنبش ها پیروز می شوند ؛ ولی سر انجام خراسانیان نام آنها از خطبه بر می اندازند ، طاهریان و بعداً به گونهء گسترده و واقعی آن صفاریان بنیاد حکومت مستقلی را در خراسان پی افگندند.
حنظله خود شاهد چنین استبداد هایی بوده و یاهم داستانهای خونینی را در این ارتباط شنیده است.
این که حوادث ناگوار روزگار دیوان او را از میان برده است، دریغ بزرگیست که هیچگاهی جبران نخواهد شد.
بدینگونه پیشینه ء شعر پایداری در فارسی دری به حنظله ء بادغیسی می رسد و می توان او را پایه گذار شعر پایداری یا مقاومت دراین حوزهء بزرگ زبانی خواند.

در مجمع الفصحا آمده است که وفات حنظله در سال ۲۱۹ هجری قمری بوده است.
نامش بشکوه باد!

_________________
کاش بودم چون کتاب
افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو
جز مردم دانا مرا


تصوير


Last edited by دخترک بامیانی on چهارشنبه 4 خرداد 1389, 2:54 am, edited 1 time in total.

بالا 
 مشخصات  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: پنج شنبه 12 اسفند 1388, 12:10 am 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 19 دی 1388, 6:28 am
پست ها : 736
محل سکونت: ویکتوری هایتس, قلای شهید کارمن, نمبر 175
عبدالاحد مهمند (اولین فضانورد افغانستان و فارسی زبان)

تصوير


عَبدُالاَحَد مُهمَند نخستین فضانورد افغان و زاده ۱۱ دی ۱۳۳۷ (۱ ژانویه ۱۹۵۹) است. او در سال ۱۹۸۸ میلادی نه روز را در ایستگاه فضایی میر گذراند. وی هم اکنون در شهر اشتوتگارت در کشور آلمان ساکن است.

عبدالاحد مهمند در سرده در کشور افغانستان به دنیا آمد و از مدرسه عالی پلی‌تکنیک کابل و سپس دانشکده نیروی هوایی فارغ‌التحصیل شد. او در نیروی هوایی افغانستان به خدمت پرداخت و بعداً در اتحاد جماهیر شوروی به عنوان خلبان آموزش دید.

همراهی مهمند در برنامه فضایی شوروی، نماد مهمی در دوران اشغال افغانستان از سوی شوروی بشمار می‌آمد. اتحاد شوروی در آن دوران طی برنامه‌ای با نام اینترکاسموس، سعی در افزایش مشارکت فضانوردان از کشورهای دیگر به ویژه کشورهای بلوک شرق در برنامه اکتشافات کیهانی داشت.

مهمند به همراه فرمانده ولادیمیر لیاخوف و دکتر والری پولیاکوف عضو یک تیم سه‌نفره در ماموریت سایوز تی‌ام-۶ بود، که در تاریخ ۲۹ اوت ۱۹۸۸ از پایگاه فضایی بایکونور به فضا پرتاب شدند. فضاپیمای آنها سپس به ایستگاه فضایی میر متصل شد، و فضانوردان در طول اقامت در آن ایستگاه به پژوهش‌های علمی و کیهانی دست زدند.

عبدالاحد مهمند در جریان اقامتش در ایستگاه فضایی میر، از افغانستان عکسبرداری نمود و در آزمایش‌های اختر فیزیکی، پزشکی و زیست‌شناختی شرکت کرد. وی از ایستگاه فضایی میر با محمد نجیب‌الله، رئیس جمهور وقت افغانستان نیز گفتگویی تلفنی داشت.

برخی رسانه‌های انگلیسی‌ زبان به پخش اخبار نادرستی درباره این مأموریت فضایی پرداخته و وضعیت بازگشت فضانوردان به زمین را پرمخاطره و ایشان را "گمشده در فضا" گزارش دادند. این اخبار بی‌پایه بود و سایوز تی‌ام-۵ با فرودی موفقیت‌آمیز در ژزقازغان در قزاقستان بر زمین نشست.

در لیست فضانوردان جهان تجربه افغانستان به نام عبدالاحد مهمند به تاریخ 29 آگوست 1988 و در ساحه علمی به رتبه بیستم (20) رقم خورده و در مقایسه کشور ایران اولین تجربه فضایی خود را به سرمایه گذار اقتصادی انوشه انصاری به تاریخ 18 سپتمبر 2006 در رتبه سی و پنجم (35) مدیون است که باز نشان دهنده ایست که افغانستان با تمام مشکلات خود هنوز قریب 30 سال از ایران در تمام ساحات علمی و فرهنگی پیش تر است.

در حال حاضر عبدالاحد مهمند در شهر Stuttgart جرمنی زنده گی میکند و نوشته های او با نام "Momand" نشر میگردد.
امید موفقیت بیشتر برایش

_________________
کاش بودم چون کتاب
افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو
جز مردم دانا مرا


تصوير


بالا 
 مشخصات  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: يکشنبه 16 اسفند 1388, 2:05 pm 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 19 دی 1388, 6:28 am
پست ها : 736
محل سکونت: ویکتوری هایتس, قلای شهید کارمن, نمبر 175
ابن سینا

تصوير


نام کامل: حسین بن عبدالله بن حسن بن علی بن سینا
القاب در برخی زبانهای دیگر: Avicenna(انگلیسی) ابن سينا(عربی) ابو علی سینا (ایرانی)
شهرتطبابت, منطق, فلسفه, سیاست, شعر, ریاضیات, الهیات و اسلام, نجوم و جغرافیا

زندگینامه ابن سینا از زبان خودش و به تعریف از شاگردش ابو عبید جوزجانی:

پدرم عبدالله از مردم بلخ(افغانستان کنونی) بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا(ازبکستان کنونی) درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال ۳۷۰ از مادر زاده شدم. نام مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان می‌بردم که در قرآن و ادب تبحر پیدا کردم آنچنان‌که آموزگارانم از دانسته‌های من شگفتی می‌نمودند.

در آن هنگام مردی به نام ابو عبدالله به بخارا آمد او از دانش‌های روزگار خود چیزهایی می‌دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از وی دانش بیشتری بیاموزم وقتی که ناتل به خانه ما آمد من نزد آموزگاری به نام اسماعیل زاهد فقه می‌آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شیوه دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم.

ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه خود را بدانچه ناتلی می‌گفت می‌گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می‌پرداختم و آن را روشن‌تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی‌گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استاد خود برتری یافتم.

چون ناتلی از بخارا رفت من به تحقیق و مطالعه در علم الهی و طبیعی پرداختم اندکی بعد رغبتی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را پزشکان قدیم نوشته بودند همه را به دقت خواندم چون علم طب از علوم مشکل به شمار نمی‌رفت در کوتاه‌ترین زمان در این رشته موفقیت‌های بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می‌کردم و در همان حال از علوم دیگر نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر پرداختم و یک سال و نیم در این کار وقت صرف کردم. در این مدت کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.

بعد از آن به الهیات رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی‌فهمیدم و غرض مؤلف را از آن سخنان درنمی‌یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان‌که مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقت آن پی نبرده‌بودم. چهره مقصود در حجاب ابهام بود و من از خویشتن ناامید می‌شدم و می‌گفتم مرا در این دانش راهی نیست... یک روز عصر از بازار کتابفروشان می‌گذشتم کتابفروش دوره گردی کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می‌گشت به من الحاح کرد که آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری‌های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم. در این موقع سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.

وقتی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می‌شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند و من هم تا آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم.

چندی پس از این ایام پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من از بخارا به گرگانج خوارزم(ازبکستان کنونی) رفتم. چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم نزد فرمانروای آنجا قربت پیدا کردم و به تالیف چند کتاب در آن شهر توفیق یافتم پیش از آن در بخارا نیز کتاب‌هایی نوشته بودم.

در این هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره‌ای در شهرها می‌گشتم تا به گرگان(ایران کنونی) رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به گرگان بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابو عبید جوزجانی در گرگان به نزدم آمد.

ابو عبید جوزجانی گوید:
این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان حیات با او بودم. بسیار چیزها از او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را به بیماری سودا دچار شده بود درمان کرد و در آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت شمس‌الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین اوقات استادم کتاب قانون را نوشت و تالیف کتاب عظیم شفا را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید استاد وزارت او را نپذیرفت و چندی بعد به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به زندان گرفتار آمد ۴ ماه در زندان بسر برد و در زندان ۳ کتاب به رشته تحریر درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و دو تن دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان در آمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم او را بسیار گرامی داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را همراه و همنشین خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاء را تکمیل کرد و به سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می‌رفت، بیمار شد و در آن شهر در گذشت و به خاک سپرده شد.او با روش های متفکرانه بیماران را درمان می کرد.

متاسفانه به خاطریکه ابن سینا شغل وزارت و بود و باش در ایران را به مدت طولانی برگزیده و همچونان بخاطریکه بیشتر آثار خود ره به زبان عربی که زبان علمی آن زمان در خاورمیانه بوده است به جای گذاشته, برخی او را ایرانی و برخی عرب مینامند, در صورتیکه او از مشاهیر افغان است نظر به نوشتار خودش و اصلیت پدرش و مهاجرتهای او و خودش. به نام ابن سینا یادگارهای زیادی از قبیل رسامیها و مجسمه ها و حتی تمبرها در دیارهای غربت مثل ایران و اعراب به نامش ساخته و پرداخته شده اند تا از او به نام مملکت خود یاد کنند.

برخی از آثار ابن سینا:
فلسفه
* شفا
* نجات
* الاشارات والتنبیهات
* حی بن یقظان

ریاضیات
* زاویه
* اقلیدس
* الارتماطیقی
* علم هیئت
* المجسطی
* جامع البدایع

طبیعی
* ابطال احکام النجوم
* الاجرام العلویة واسباب البرق والرعد
* فضا
* النبات والحیوان

پزشکی
* قانون
* الادویة القلبیه
* دفع المضار الکلیه عن الابدان الانسانیه
* قولنج
* سیاسة البدن وفضائل الشراب
* تشریح الاعضا
* الفصد
* الاغذیه والادویه

و در کل 131 اثر به جای مانده به نام او در تاریخ ثبت است و 111 اثر دیگر نیز که نوشته دیگران بوده به او نسبت داده شده است بخاطریکه ابن سینا به دلیل شهرت زیادش شاگردانی از ایرانیان و اعراب داشته که در زمانهای مختلف از او نقل قول و برداشت نموده اند.

در ارتباط با علم و شهرت ابن سینا گفتنی بسیا بسیار زیاد است که شاید در اینجا جایش نباشد و اگه ان شاء الله عمری بود و بخش مشاهیر که خواهش کرده بودم از قومندان صاحب یک روزی جور شد باز بخیر به ذکر تفاصیل و نشان دادن آثار این دانشمندان هم کوشیش خواهیم کرد.

و اما این دانشمند پر آوازهء ما هم
روحش شاد ...

_________________
کاش بودم چون کتاب
افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو
جز مردم دانا مرا


تصوير


بالا 
 مشخصات  
 
 موضوع پست: رابعه بلخی ، نخستین شاعر زن پارسی
 پست ارسال شده در: چهارشنبه 18 اسفند 1388, 12:39 am 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: پنج شنبه 19 دی 1386, 1:25 am
پست ها : 2455
محل سکونت: مشهد
رابعه بلخی
نخستین شاعر زن پارسی


رابعه بلخی از شاعران سده چهار هجری و هم دوره با دودمان سامانیان و در زبان شاعر بزرگ رودکی میزیسته است.
رابعه بلخی همچنین مشهور است به " نخستین زن شاعر زن پارسی گوی" که همدورانی وی با رودکی که خود از نخستین شاعران مطرح پارسی است گواهی بر این مدعاست.

پدرش از فرمانروایان مشهور بود که بر بلخ و سیستان قندهار حکومت میکرد و رابعه را بسیار دوست می داشت ، زمان مرگ پدر به پسرش حارث (که قرار است بعد از مرگ جانشین وی شود) سفارش فراوان در نگهداری و پاسداری از رابعه میکند.
پس از فوت پدر حارث اطاعت امر پدر کرده و به رابعه توجه بسیار میکند ، اما آشنایی رابعه با پسری به نام بکتاش آبستن اتفاقات و داستانهای زیادی می شود ، داستان عشق رابعه و بکتاش و حمام خون از داستان ها بسیار شنیدنی و زیباست ، که در اینجار قرار می دهیم...

مزار رابعه بلخی ، در بلخ کهن است و بعد از هزاران سال همچنان پابرجاست...

تصوير


ز هر خاکی که بوی عشق بر خاست .......... یقین دان تربــت لیلـــی در آن جاست



داستان رابعه بلخی یگانه دختر امیر بلخ:
(داستان بنقل از عطار نیشابوری)

رابعه یگانه دختر پادشاه بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود که قرار از دلها می ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دلها می نشست. جانها نثار لبان مرجانی و دندانهای مروارید گونش می گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی ‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود که گويا از شيريني لبانش نيز در شعرش مي آميخت.

پدر نیز چنان دل بدو بسته بود که آنی از خیالش منحرف نمی گشت و فکر آیندﮤ دختر پیوسته رنجورش می ‌داشت. چون مرگش فرار رسید, پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی که این درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچکس را لایق او نشناختم, اما تو چون کسی را شایستـﮥ او یافتی خود دانی تا به هر راهی که می ‌دانی روزگارش را خرم سازی.»
پسر گفته ‌های پدر را پذیرفت و پس از مرگ پدر بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما تعصبات كور عربيت كار خود را كرد و زندگي او را طور ديگر رقم زد....

روزی حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی خجسته برپا ساخت. بساط عیش در باغ باشکوهی گسترده شد که از صفا و پاکی چون بهشت برین بود. سبزﮤ بهاری حکایت از شور جوانی می ‌کرد و غنچـﮥ گل به دست باد دامن می ‌درید. آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می ‌گذشت و
از ادب سر بر نمی ‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افکند ، تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشیدی بر آن جلوس نموده بود. چاکران و نوكران چون رشته ‌های مروارید دورادور وی را گرفته و کمر خدمت بر میان بسته بودند. همه نیکو روی و بلندقامت, همه سرافراز و دلاور اما از میان همـﮥ آنها جوانی دلارا و خوش اندام, چون ماه در میان ستارگان می‌درخشید و بیننده را به تحسین وا می‌ داشت؛او نگهبان
گنجهای شاه و برده‌ای ترک وغلام حارث بود كه " بکتاش" نام داشت.

بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند
چون رابعه از شکوه جشن خبر یافت به بام قصر آمد تا از نزدیک آن همه شادی و شکوه را به چشم ببیند.
از هر سو نظاره کرد. ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقی ‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه گری می کرد؛ گاه با چهره ای گلگون از مستی می گساری می کرد و گاه رباب می‌ نواخت, گاه چون بلبل نغمـﮥخوش سرمی‌ داد رابعه که بکتاش را به آن دلفروزی دید, آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فرا گرفت.
از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر می گریست و دلش چون شمع می گداخت و چون عشق دختر بر نرينه و خصوصا دختر پادشاه بر غلامي گناه نابخشودني بود و ننگي بر دامان خانواده از اظهار آن انكار مينمود و عاقبت پس از یک سال, رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را یکباره از پا در آورد و بر بستر بیماریش افکند.
برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان کند, اما چه سود؟ رابعه را دايه اي بود دلسوز و غمخوار و زیرک و کاردان. با حیله و چاره‌ گری و نرمی و گرمی پردﮤ شرم را از چهرﮤ او برافکند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام, بر دایه آشکار کرد .

رابعه از دایه خواست که در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد, به قسمی که رازش برکس فاش نشود, و خود برخاست و نامه ای نوشت پس از نوشتن, چهرﮤ خویش را بر آن نقش کرد و بسوی محبوب فرستاد و سرانجام دایه بکتاش را از این عشق آگاه می کند .
بکتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یکباره دل بدو سپرد که گوئی سالها آشنای او بوده است.
بکتاش شیفته روی ندیده یار می شود. نامه های شاعرانه دختر به بکتاش هم بر شدت عشق وی می افزاید و او نيز پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد.
چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشک شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می‌ ساخت و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد.

بدينسان مدتها گذشت. روزی بکتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما بجای آنکه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند باخشونت و سردی روبرو گشت. رابعه چون ميدانست فاش شدن رازشان به مرگ هر دو خواهد انجاميد که با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد. بکتاش نا امید برجای ماند و گفت: «ای بت دلفروز, این چه ماجرایی است که در نهان برای من شعر می ‌فرستی و دیوانه ‌ام می‌ کنی و اکنون روی می ‌پوشی و چون بیگانگان از خودمی رانیم؟» و رابعه پاسخ داد که: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌ دانی که آتشی که در دلم زبانه می ‌کشد و هستیم را خاکستر می ‌کند.
چه گرانبهاست. چیزی نیست که با جسم خاکی سرو کار داشته باشد. جان غمدیدﮤ من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس که بهانـﮥ این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی, دست از دامنم بدار که با این کار چون بیگانگان از آستانه ‌ام دور شوی.»

رابعه پس از این سخن رفت و غلام را شیفته ‌تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکین داد حارث، حاکمى دیکتاتورمآب و مقتدر بود و به عنوان برادر و فرمانروا سرنوشت دیگرى براى او مدنظر دارد.
روزی دختر عاشق تنها میان چمن ‌ها می گشت و شعر میخواند...مضمون اشعارش نیز بکتاش بود.

الا ای باد شبگیری گذرکن ........ زمن آن ترک یغما را خبرکن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی ........ ببردی آبم و خونم بخوردی

ولی ناگهان دریافت که برادر شعرش را می ‌شنود و کلمـﮥ «ترک یغما» را به «سرخ سقا» یعنی
سقای سرخ روئی که هر روز كوزه اي آب برایش می ‌آورد , تبدیل کرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.
از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملک حارث حمله ورگشت و سپاهی بی شمار بر او اخت.حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله کرد. از سوی دیگر بکتاش با دو دست شمشیر می‌ زد و دلاوریها می نمود .
سرانجام چشم زخمی به او رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همینکه نزدیک بود گرفتار شود, شخصي رو بسته و سلاح پوشیده ‌ای سواره پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد که از فریاد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاک افکند و بسوی بکتاش رفت او را گرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگران سپرد و خود چون برق ناپدید گشت هیچکس از حال او آگاه نشد و ندانست که کیست.
این سپاهی دلاور رابعه بود که جان بکتاش را نجات بخشید اما به محض آنکه ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشکریان شاه بخارا به کمک نمی آمدند دیّاری در
شهر باقی نمی‌ ماند. حارث پس از این کمک پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افکن را طلبید نشانی از اوپیدا نکرد. گوئی فرشته ‌ای بود که از زمین رخت بربسته بود همینکه شب فرا رسید؛ رابعه که از جراحت بکتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌ای به او نوشت.
نامه مانند مرهم درد بکتاش را تسکین داد و سیل اشک از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام مهر و محبت فرستاد.
رابعه روزی در راهی به رودکی شاعر برخورد. شعرها برای یکدیگر خواندند و سـﺅال و جوابها کردند.
رودکی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز را دانست و از آنجا به درگاه شاه بخارا, که به کمک حارث شتافته بود, رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت.
جشن شاهانه ‌ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند شاه از رودکی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت که نام گویندﮤ شعر را از او پرسید. رودکی هم مست می و گرم شعر, بی ‌خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانکه بود بی ‌پرده نقل کرد و گفت شعر از دختر کعب است که مرغ
دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنانکه نه خوردن می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن کاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست‌.

حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانکه گوئی چیزی نشنیده است‌. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می ‌جوشید و در پی بهانه ‌ای می‌ گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید. بکتاش نامه‌ های آن ماه پاره را که سراپا از سوز درون حکایت می ‌کرد یکجا جمع کرده و چون گنج گرانبها در صندوقي جای داده بود. رفیقی داشت ناپاک که به گمان گوهر صندوقچه را سرقت نموده و پس از گشودن بجا ی جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آ نرا بغرض دریافت پاداش به بادار خود داد ..

حارث یکباره از جا بر جست. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت که در همان دم کمر قتل خواهر بربست.

ابتدا بکتاش را به چاهی حبس نمود و سپس نقشـﮥ قتل خواهر را کشید.. دستور داد تا رابعه را در حمامی ببرند و شاهرگهای دست وی را بزنند و در رابا گچ و آجر محکم ببندنند.
دختر فریادها کشید و آتش به جانش افتاد؛ آهسته خون از بدنش می ‌رفت و دورش را فرا می‌گرفت.
عشق بكتاش در حال مرگ نيز دامن رابعه را رها ننموده و در همان حال انگشت در خون فرو می‌ برد و غزل ‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌ کرد. همچنان که دیوار با خون رنگین می‌ شد چهره اش بی رنگ می ‌گشت و هنگامی که در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند.
دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیکر چون پاره ای از دیوار بر جای خشک شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشک از تن برآمد.


تصوير
رابعه بلخي در واپسين لحظات زندگاني داخل گرمابه


روز بعد در گرمابه را گشودند و آن دلفروز را از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیکرش را شستند و در خاک نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از شعر جگرسوز پر یافتند.

پس از مدتی بکتاش فرصت فرار می یابد، و شبانگاه به خانـﮥ حارث آمده و سرش را از تن جدا می کند؛ و هم آنگاه به سر قبر معشوقه حاضر می شود و با فرو بردن شمشیر در قلبش به زندگی خود پایان می دهد.

رابعه با خون خویش عاطفه وعشق خود را ثبت دیوار تاریخ نمود و معشوق او بکتاش مردانه وار انتقام قتل عشق خود را گرفت و معشوقه عزیز خود را حتی در سفر وادی جاودنگی تنها نگذاشت و جان وتن به پایش فدا نمود...

_________________
بال ها از فشار آزادی می شکند
پس از سال ها انس با قفس...


بالا 
 مشخصات ايميل  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: سه شنبه 24 فروردین 1389, 10:46 pm 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 19 دی 1388, 6:28 am
پست ها : 736
محل سکونت: ویکتوری هایتس, قلای شهید کارمن, نمبر 175
ابو نصر محمد بن محمد فارابی

تصوير

تصوير



ابونصر فارابی بزرگ ترين فيلسوف دوره اسلامی است. وی در شهر فارياب از نواحی خراسان بزرگ (افغانستان کنونی) ، متولد شد. پدرش از سران سپاه مرزنشين بود. در جوانی طی سفری طولانی و پر رنج به بغداد رفت و نزد استادان بزرگ زمان، به تحصيل منطق و فلسفه يونان پرداخت. پس از اندک زمان، وی که به زبان های فارسی، ترکی، عربی، سريانی و يونانی تسلط کامل داشت، در فهم فلسفه يونان به پايه ای رسيد که او را معلم ثانی خواندند در حالیکه معلم اول ارسطوست و پس از ابونصر فاریابی ديگر هيچ کس را در این سلسله شامل نساخته و معلم نگفته اند.

فارابی در راه کسب دانش سختی بسيار تحمل کرد. شب ها در نور چراغ پاسبانان شهر کتاب می خواند و اغلب تا صبح بيدار می ماند. زندگی محدود و محقر او به خوابيدن کنار رودخانه ها و باغ ها گذشت. در همان وضع به نوشتن و خواندن روز می گذراند و شاگردان بسيار خويش را نيز همان جا تعليم می داد. اين محروميت های مادی، اگرچه بيشتر در سال های جوانی بر او تحميل شد اما پس از آن نيز وی با همه دانش و شهرت خويش، هم چنان ساده می زيست. نوشته اند که از سيف الدوله همدانی فاتح دمشق نيز، که او را گرامی می داشت، هر روز بيش از چهار درم که مبلغی بسيار ناچيز بود نمی پذيرفت.

دوران زندگی ابونصر فارابی هم زمان با فروپاشی و ضعف خلافت عباسی است. خاندان های بزرگ وزيران خراسان مانند برمکيان که در دربار خلافت عباسی از علم و انديشه حمايت می کردند، از ميان رفته بودند. خاندان های دانش دوست و هنرپرور خراسان چون سامانيان و آل بويه نيز هنوز قدرت چندانی نداشتند. در چنين احوال، ناچار بزرگانی چون ابونصر فارابی، در جستجوی حامی و مشوق دانش، به ديارهای دور سفر می کردند و گاه چون او ناچار از سرزمين هايی که در آن مورد آزار و تهديد بودند می گريختند.

سيف الدوله همدانی در روزگار زندگی ابونصر در دمشق، هنگامی که بواسط تهمت بد دينی از بغداد فراری شده بود، دمشق را گرفت و چون از افراد انگشت شمار آزاد انديش روزگار خود بود، دانشمندانی چون فارابی و شعرا و گويندگانی چون متنيی را پيرامون خود گرد آورد. متنيی پس از آن در دربار عضد الدوله ديلمی به مقام بزرگ و والايی رسيد. اما زندگی محدود و محقر ابونصر در چنين روزگار بيشتر در نتيجه عدم اعتنای بزرگان به دانش و فلسفه بود. در اين دوران تعصب در عقيده و تظاهر به دين داری در بين قدرت مندان و حاکمان سخت رواج داشت. ناچار آنان که چون ابونصر فارابی دانستن و انديشيدن درباره حقيقت را تجمل و راحت جسمانی برتر می دانستند در تنگی و فشار می زيستند.

ابونصر فارابی فيلسوف بود اما برای گذراندن زندگی ناچار به پزشکی و مداوای بيماران می پرداخت. اين راهی بود که بيشتر فلاسفه اسلامی در آن روزگار پيش می گرفتند. به همين جهت حتی تا روزگار ما هنوز به پزشک، حکيم نيز می گويند، در حالی که حکيم در اصل به معنی فيلسوف و انديشه ور است.
کتاب های فلسفه ای که تا زمان ابونصر فارابی ترجمه شده بود اغلب غلط بسيار داشت و قابل فهم نبود.

فارابی نخستين کسی است که با رنج بسيار آثار ارسطو و افلاطون را به طور کامل دريافت و در کتاب ها و رساله های خود به شرح و تفسير و نقد آنها پرداخت. آشنايی دوباره جهان با آثار اين فيلسوفان در واقع مرهون دانش و تلاش ابونصر فارابی است. وی، علاوه بر فلسفه و منطق که موضوع بيشترين آثار باقی مانده از اوست، در همه علوم زمان خود سرآمد ديگران بود. پزشکی را نيک می دانست اما در روزگار رفاه بدان نمی پرداخت. در ستاره شناسی کتابی از او باقی است که بی پايه بودن پيش گويی منجمان را ثابت می کند و آنها را بی ارزش می شمرد. کتاب بزرگ و معتبر او در سياست نمودار اطلاع وسيع او درباره جوامع بشری است. مهم تر از همه کتابی است که وی درباره مدينه فاضله و شهر آرمانی فلاسفه نوشته است. وی در اين کتاب که خود به چند بخش بسيار بزرگ و مهم تقسيم شده، با پيش بينی فلسفی و عارفانه نظريات خود را در باره جوامع انسانی بيان داشته است.

ابونصر فارابی در موسيقی نيز استادی بی نظير بود. اختراع قانون را به او نسبت داده اند. او علاوه بر نوشتن رساله های متعدد درباره موسيقی و زبان شناسی، نوازنده ای ماهر بود. نوشته اند که وی در محضر سيف الدوله همدانی ابتدا خطای يک يک خوانندگان و نوازندگان مجلس را بازنمود، آنگاه از کيسه ای که در کمر داشت چند چوب درآورد و آنها را به هم پيوست و بنواخت. همه را خنده گرفت. پس چوب ها را درهم ريخت و ترکيبی تازه فراهم بساخت و بزد. همه به گريه درآمدند. بار ديگر چوب ها را درهم ريخت و ترکيبی تازه فراهم آورد و ضربی ديگر آغاز کرد. همه حاضران حتی پرده داران و دربان ها نيز به خواب رفتند. او آنها را خفته رها کرد و برفت. ابونصر فارابی سعادت انسان را درترک پيوندهای ظاهری و بستگی های مادی می دانست و معتقد بود که تنها کسی بايد به فلسفه و علم روی آورد که از جهت اخلاقی سخت پاک و بی نياز باشد. وی به تربيت نفسانی خويش و شاگردانش بسيار اهميت می داد و در زندگی شخصی به جاه و جلال و نام و شهرت بی اعتنا بود. بی علاقه گی وی را به جمع آوری تاليفات خود ناشی از عظمت روحی او دانسته اند. با وجود اين بيش از ۱۰۲ رساله و کتاب از او به جای مانده که هريک در نوع خود بی نظير است.

شيخ الرئيس ابوعلی سينا خود را شاگرد مکتب فارابی خوانده و گفته است که تنها از طريق مطالعه رساله های ابونصر توانسته است منظور ارسطو را از کتاب متافيزيک درک کند.

ابونصر فارابی در آثار متعدد فلسفی خود کوشيده است تا فلسفه را به معتقدات دينی مردم نزديک کند، يا، به عبارت ديگر، معتقدات دينی را با اصول فلسفی از خرافه و توهم دور سازد. وی ثابت می کند که مثلا در موضوع آغاز آفرينش، فلسفه از اخبار مذهبی دقيق تر و به توحيد نزديک تر است. افزون بر اين، فارابی برای رواج فلسفه، که دانستن آن را مانند علوم ديگربرای همه مردم لازم می دانسته، کوشيده که آن را به زبان و اصطلاحات مذهبی نزديک کند. اين کار پس از او در اواسط قرن دهم ميلادی به وسيله اخوان الصفا، به طور کامل در رسالات متعدد عملی گرديد. اما عده ای نيز به شدت آن را مردود شمردند.

امام محمد غزالی در کتاب خود بر رد فيلسوفان، ابونصر فارابی و ابوعلی سينا را به عنوان دو تن از بزرگ ترين فلاسفه برگزيده تا با رد عقايد ايشان به طور کلی فلسفه را نادرست جلوه دهد. اين قبيل مباحث و درگيری های فکری نشان می دهد که فلاسفه در آن زمان تا چه حد ناچار از کناره گيری از مردم و تحمل فشارهای اجتماعی بوده اند.

ابونصر فارابی در هشتاد سالگی در دمشق درگذشت و با آن که بيش از تنی چند بر جنازه او نگريستند، مجموعه ای گران قدر از آثار خود را به زبان عربی بر جای گذاشت. اما نه عرب که فيلسوف و نابغه ای خراسانی و از جمله شخصيت های برجسته و کم نظيری است که آثار و افکارش اثری جهانی داشته است.

تصوير
تصوير
چاپ پول و مهر پست به نام فارابی توسط دولت ایران و قزاقستان برای تکمیل مراحل دزدی فرهنگی از مملکت جنگ زده افغانستان. :11:

آثار ابو نصر فارابی
آثار فارابی

آثار فارابی از این قرار است:

۱) ما ینبغی ان تعلم قبل الفلسفه (آنچه شایسته‌است قبل از فلسفه فرا بگیری): در این کتاب، فارابی منطق، هندسه، اخلاق نیکو و کناره‌گیری از شهوات را پیش نیاز پرداختن به فلسفه ذکر می‌کند و درباره هر یک مطالبی بیان می‌نماید.

۲) السیاسه المدنیه (سیاست شهری): این کتاب درباره اقتصاد سیاسی است.

۳) الجمع بین رأی الحکیمین افلاطون الالهی و ارسطو طالیس (جمع بین آراء دوحکیم بزرگ، افلاطون الهی و ارسطو): فارابی در این کتاب می‌کوشد بین نظریات افلاطون و ارسطو هماهنگی برقرار سازد.

۴) رساله فی ماهیه العقل (رساله‌ای درباره ماهیت و چیستی عقل): در این رساله اقسام عقول را تعریف و مراتب آن‌ها را بیان می‌کند.

۵) تحصیل السعاده (به دست آوردن سعادت): در اخلاق و فلسفه نظری.

۶) اجوبه عن مسائل فلسفیه (پاسخ‌هایی به مسائل فلسفی): پاسخ‌هایی است به برخی پرسش‌ها و مسائل فلسفی.

۷) رساله فی اثبات المفارقات (رساله‌ای در اثبات وجود موجودات غیر مادی): در این رساله، فارابی درباره موجودات غیر مادی بحث می‌کند.

۸) اغراض ارسطو طالیس فی کتاب مابعد الطبیعه (مقاصد ارسطو در کتاب متافیزیک): این کتاب یکی از مهم‌ترین کتابهای فارابی است که مورد استفاده ابن سینا هم قرار گرفت.

۹) رساله فی السیاسه (رساله‌ای در سیاست): فارابی درباره سیاست صحبت می‌کند.

۱۰) فصول الحکم (جداکننده‌های حکمت): این کتاب در مورد حکمت الهی و شامل ۷۴ بحث در این زمینه و مباحث نفس می‌باشد.

فلسفه فارابی:
از قرن نهم تا نوزدهم میلادی، مبحث خلق جهان و حدوث و قدم عالم مهم ترین بحث تفکر اسلامی بود. فارابی به پیروی از ارسطو معتقد بود که جهان «قدیم» است. اما برای آنکه از چهارچوب تعلیمات قرآنی خارج نشود، سعی کرد بین عقیده ارسطو و مسئله خلق جهان در قرآن راهی بیابد. به همین سبب سعی می‌کرد موضوع «فیضان» و «تجلی» را با روش عقلی توضیح دهد. او عقل و انواع آن را ابداع خداوند می‌داند. اما اظهار می‌دارد که این ابداع در زمان اتفاق نیفتاده است. او معتقد است که «عقل فعال» ارسطو همان وحی قرآنی است.

فلسفه فارابی آمیزه‌ای است از حکمت ارسطویی و نوافلاطونی که رنگ اسلامی و به خصوص شیعی اثنی‌عشری به خود گرفته‌است. او در منطق و طبیعیات، ارسطویی است و در اخلاق و سیاست، افلاطونی و در مسائل مابعدالطبیعه به مکتب فلوطینی گرایش دارد.

وحدت فلسفه
فارابی از کسانی است که می‌خواهند آراء مختلف را با هم وفق دهند. او در این راه بر همه گذشتگان خود نیز سبقت گرفت. او در این راه تا آن جا پیش رفت که گفت: فلسفه، یکی بیشتر نیست و حقیقت فلسفی ـ هر چند مکاتب فلسفی متعدد باشند ـ متعدد نیست.

فارابی به وحدت فلسفه سخت معتقد بود و برای اثبات آن براهین و ادله بسیاری ذکر کرد و رسائل متعدد نوشت که از آن جمله، کتاب «الجمع بین رایی الحکیمین افلاطون الالهی و ارسطو» به دست ما در زمان حال رسیده ‌است.

وی معتقد بود که اگر حقیقت فلسفی واحد است، باید بتوان در میان افکار فلاسفه بزرگ به ویژه افلاطون و ارسطو توافقی پدید آورد. اساسا وقتی غایت و هدف این دو حکیم بزرگ، بحث درباره حقیقتی یکتا بوده‌است، چگونه ممکن است در آراء و افکار، با هم اختلاف داشته باشند؟

فارابی میان این دو فیلسوف یونانی پاره‌ای اختلافات یافته بود، اما معتقد بود که این اختلافات، اختلافاتی سطحی است و در مورد مسائل اساسی نیست. مخصوصاً آنکه آن‌ها مبدع و پدیدآورندهٔ فلسفه بوده و همه حکمای بعدی کم و بیش، به این دو متکی هستند.

مسائلی که به عنوان اختلاف مبانی افلاطون و ارسطو مطرح بود و فارابی درصدد هماهنگ ساختن بین آنها برآمد، عبارت بودند از:

روش زندگی افلاطون و ارسطو، روش فلسفی افلاطون و ارسطو، نظریه مُثُل، نظریه معرفت یا تذکر، حدوث و قدم، نظریه عادت.

البته تردیدی نیست که فارابی در این امر رنج بسیاری متحمل شده است؛ اما نکته مهم در این رابطه این است که یکی از منابع او برای انجام این مقصود، کتاب «اثولوجیا» یا «ربوبیت» بود که یکی از بخش‌های کتاب «تاسوعات» فلوطین می‌باشد. وی فکر می‌کرد که این کتاب متعلق به ارسطو است و چون در آن به یک سلسله آراء افلاطونی برخورد کرده بود، همین امر او را بر این کار، تشویق می‌کرد. (در حالی که مطالب این کتاب، ارتباطی با ارسطو نداشت.)

بنابراین، اگر چه فارابی در کار خود به توفیق کامل دست نیافت، ولی راه را برای دیگر فلاسفه اسلامی گشود. بدین ترتیب که میان ارسطو و عقاید اسلامی یک نوع هماهنگی ایجاد کرد و فلسفه ارسطو را جزو سرچشمه‌ها و اصول فلسفه اسلامی قرارداد.

روحش شاد ... :11:

_________________
کاش بودم چون کتاب
افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو
جز مردم دانا مرا


تصوير


بالا 
 مشخصات  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: پنج شنبه 22 اردیبهشت 1389, 12:15 am 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 19 دی 1388, 6:28 am
پست ها : 736
محل سکونت: ویکتوری هایتس, قلای شهید کارمن, نمبر 175
حکیم ناصر خسرو


تصوير


ابو معین حمید الدین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی یا ناصر خسرو قبادیانی ، معروف به ناصرخسرو ، در ۹ ذیقعده ۳۹۴ قمری (۳ سپتامبر ۱۰۰۴ میلادی ، ۱۲ شهریور ۳۸۳ خورشیدی) در روستای قبادیان دربلخ در خانوادهٔ ثروتمندی که ظاهراً به امور دولتی و دیوانی اشتغال داشتند چشم به جهان گشود.
بگذشت ز هجرت پس سیصد نود و چار
بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر

(اغبر= غبارآلود، مرکز اغبر = کره زمین)

در آن زمان پنج سال از آغاز سلطنت سلطان محمود غزنوی میگذشت. ناصرخسرو در دوران کودکی با حوادث گوناگون روبرو گشت و برای یک زندگی پرحادثه آماده شد: از جمله جنگهای طولانی سلطان محمود و خشکسالی بی سابقه در خراسان که به محصولات کشاورزان صدمات فراوان زد و نیز شیوع بیماری وبا در این خطه که جان عدهٔ زیادی از مردم را گرفت.

ناصرخسرو از ابتدای جوانی به تحصیل علوم متداول زمان پرداخت و قرآن را از بر کرد. در دربار پادشاهان و امیران از جمله سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی به عنوان مردی ادیب و فاضل به کار دبیری اشتغال ورزید و بعد از شکست غزنویان از سلجوقیان، ناصرخسرو به مرو و به دربار سلیمان چغری بیک، برادر طغرل سلجوقی رفت و در آنجا نیز با عزت و اکرام به حرفه دبیری خود ادامه داد و به دلیل اقامت طولانی در این شهر به ناصرخسرو مروزی شهرت یافت.

همان ناصرم من که خالی نبود
ز من مجلس میر و صدر وزیر

نخواندی به نامم کس از بس شرف
ادیبم لقب بود و فاضل دبیر

به تحریر اشعار من فخر کرد
همی کاغذ از دست من بر حریر

وی که به دنبال سرچشمه حقیقت میگشت با پیروان ادیان مختلف از جمله مسلمانان، زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و مانویان به بحث و گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی پرس و جو کرد. اما از آنجا که به نتیجه‌ای دست نیافت دچار حیرت و سرگردانی شد و برای فرار از این سرگردانی به شراب و میگساری و کامیاریهای دوران جوانی روی آورد.

در سن چهل سالگی شبی در خواب دید که کسی او را می‌گوید «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی بهتر» ناصرخسرو پاسخ داد «حکما چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ببرد» مرد گفت «حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهشی و بی خردی رهنمون باشد. چیزی باید که خرد و هوش را بیفزاید.» ناصرخسرو پرسید «من این از کجا آرم؟» گفت «عاقبت جوینده یابنده بود» و به سمت قبله اشاره کرد. ناصرخسرو در اثر این خواب دچار انقلاب فکری شد، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست، شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت. وی مدت هفت سال سرزمینهای گوناگون از قبیل آذربایجان ٬ ارمنستان، آسیای صغیر، حلب، طرابلس، شام، سوریه، فلسطین، جزیرة العرب، قیروان، تونس، و سودان را سیاحت کرد و سه یا شش سال در پایتخت فاطمیان یعنی مصر اقامت کرد و در آنجا در دوران المستنصر بالله به مذهب اسماعیلی گروید و از مصر سه بار به زیارت کعبه رفت.

ناصر خسرو در سال ۴۴۴ بعداز دریافت عنوان حجت خراسان از طرف المستنصر بالله رهسپار خراسان گردید. او در خراسان و به‌خصوص در زادگاهش بلخ اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی نمود، اما برخلاف انتظارش مردم آنجا به دعوت وی پاسخ مثبت ندادند و سرانجام عده‌ای تحمل او را نیاورده و در تبانی با سلاطین سلجوقی بر وی شوریده، و از خانه بیرونش کردند. ناصرخسرو از آنجا به مازندران رفت و سپس به نیشابور آمد و چون در هیچ کدام از این شهرها در امان نبود به طور مخفیانه میزیست و سرانجام پس از مدتی آوارگی به دعوت امیر علی بن اسد یکی از امیران محلی بدخشان که اسماعیلی بود به بدخشان سفر نمود و بقیهٔ ۲۰ تا ۲۵ سال عمر خود را در یمگان بدخشان سپری کرد.
پانزده سال بر آمد که به یمگانم چون و از بهر چه زیرا که به زندانم

و تمام آثار خویش را در بدخشان نوشت و تمام روستاهای بدخشان را گشت. حکیم ناصرخسرو دربین اهالی بدخشان دارای شأن، مقام و منزلت خاصی است تا حدی که مردم او را به‌نام «حجت»، «سید شاه ناصر ولی»، «پیر شاه ناصر»، «پیر کامل»، و غیره یاد می‌کنند. او در ۴۸۱ قمری (۱۰۸۸ میلادی، ۴۶۷ خورشیدی) درگذشت. مزار وی در یمگان زیارتگاه است.

شخصیت ناصرخسرو
ناصرخسرو یکی از شاعران و نویسندگان درجه اول ادبیات دری است که در فلسفه و حکمت دست داشته، آثار او از گنجینه‌های ادب و فرهنگ ما محسوب می‌گردند. او در خداشناسی و دینداری سخت استوار بوده‌است، و مناعت طبع، بلندی همت، عزت نفس، صراحت گفتار، و خلوص او از سراسر گفتارش آشکار است. ناصر خسرو در یکی از قصاید خویش می‌گوید که به یمگان افتادنش از بیچارگی و ناتوانی نبوده، او در سخن توانا است، و از سلطان و امیر ترس ندارد، شعر و کلام او سحر حلال است. او شکار هوای نفس نمی‌شود، او به یمگان از پی مال و منال نیامده‌است و خود یمگان هم جای مال نیست. او بنده روزگار نیست، چرا که بندهٔ آز و نیاز نیست، این آز و نیازند که انسان به درگاه امیر و سلطان می‌آورند و می‌مانند. ناصر جهان فرومایه را به پشیزی نمی‌خرد. (از زبان خود ناصر خسرو). او به آثار منظوم و منثور خویش می‌نازد، و به علم و دانش خویش فخر می‌کند، این‌کار او گاهی خواننده را وادرا می‌کند که ناصر به یک شخص خود ستا و مغرور به خودپرست قلمداد کند.

ناصر خسرو در باره خود چنین می‌گوید:

گه نرم و گه درشت چون تیغ
پند است نهان و آشکارم

با جاهل و بی خرد درشتم
با عاقل نرم و بردبارم

ناصر خسرو در سفرنامه رویدادها و قضاها را با بیطرفی و بی غرضی تمام نقل می‌کند. اما زمانی‌که به زادگاهش بلخ می‌رسد و به امر دعوت به مذهب اسماعیلی مشغول می‌شود، ملّاها و فقه‌ها سد راه او شده و عوام را علیه او تحریک نموده، خانه و کاشانه‌اش را به‌نام قرمطی، غالی و رافضی به آتش کشیده قصد جانش می‌کنند، به این سبب در اشعار لحن او اندکی تغییر می‌کند، مناعت طبع، بردباری و عزت نفس دارد اما نسبت گرایش به مذهب اسماعیلی و وظیفه‌ای که به وی واگذار شده بود و نیز رویارویی با علمای اهل سنت و با سلجوقیان و خلیفه‌گان بغداد که مخالفان سرسخت اسماعیلیان بودند، ستیز و پرخاشگری در وی بیدار می‌شود، به فقیهان و دین‌آموختگان زمان می‌تازد و به دفاع از خویشتن می‌پردازد.

آثار ناصرخسرو
ناصرخسرو دارای تالیفات و تصنیفهای بسیار بوده‌است، چنانچه خود درین باره گوید:

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن
زین چرخ پرستاره فزونست اثر مرا

آثار ناصرخسرو عبارت اند از:

* دیوان اشعار دری
* دیوان اشعار عربی (که متاسفانه در دست نیست). خود درباره دو دیوان دری و تازی چنین گوید:

بخوان هر دو دیوان من تا ببینی
یکی گشته باعنصری، بحتری

یا

این فخر بس مرا که به هر دو زبان
حکمت همی مرتب و دیوان کنم

* جامع الحکمتین - رساله ایست به نثر دری در بیان عقاید اسماعیلیان.
* خوان الاخوان - کتابیست به نثر در اخلاق و حکمت و موعضه.
* زاد المسافرین - کتابی است در بیان حکمت الهی به نثر روان دری.
* گشایش و رهایش - رساله‌ای است به نثر روان دری، شامل سی پرسش و پاسخ آنها.
* وجه دین - رساله ایست به نثر در مسائل کلامی و باطن و عبادات و احکام شریعت.
* بستان‌العقول و دلیل المتحرین که از آنها اثری در دست نیست.
* سفرنامه - این کتاب مشتمل بر مشاهدات سفر هفت ساله ایشان بوده و یکی از منابع مهم جغرافیای تاریخی به حساب می‌آید.
* سعادت ‌نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت.
* روشنایی ‌نامه - این رساله نیز به نظم دری است.

به غیر از کتابها و رساله‌های فوق کتابها و رساله‌های دیگری نیز به حکیم ناصرخسرو نسبت داده شده‌اند که بسیاری از خاورشناسان که راجع به احوال و آثار ایشان تحقیق کرده‌اند در وجود آنها تردید کرده‌اند. نام این کتابها و رسالات عبارت است از:

* اکسیر اعظم، در منطق و فلسفه و
* قانون اعظم, در علوم عجیبه
* المستوفی, در فقه
* دستور اعظم, تفسیر قرآن
* رساله در علم یونان
* کتابی در سحریات
* کنزالحقایق
* رساله‌ای موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق
* رساله‌ای موسوم به سرالاسرار.
* سفرنامه ناصرخسرو (شرح مسافرت هفت ساله)
* زاد المسافرین (عقاید فلسفی او را توضیح می‌دهد .)
* وجه دین (درباره احکام شریعت به طریقة اسماعیله .)
* خوان‌الاخوان
* روشنایی‌نامه
* سعادت‌نامه
* دلیل‌المتحرین
* دیوان اشعار
* جامع‌الحکمتین

و کتب چند دیگری منسوب به ناصرخسرو هستند که به مرور زمان از بین رقته‌اند و یا شاید در مناطق کوهستانی بدخشان در نزد اشخاص و افراد محفوظ هستند.

حکیم ناصرخسرو دارای تآلیفات زیادی بوده که برخی از آنها به مرور زمان نابود گشته شوربختانه به دوران ما نرسیده‌اند. چنانچه خود در بارة تالیفات و تصنیفاتش گوید:

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن
زین چرخ پر ستاره فزون است اثر مرا


نمونه اشعار
روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بياراست

بر راستی بال نظر کرد و چنين گفت:
امروز همه روی زمین زير پر ماست

بر اوج فلک چون بپرم، از نظر تيز
می‌بينم اگر ذره‌ای اندر ته درياست

گر بر سر خاشاک يکی پشه بجنبد
جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست

بسيار منی کرد و ز تقدير نترسيد
بنگر که ازين چرخ جفا‌پيشه چه برخاست

ناگه، ز کمينگاه يکی سخت کمانی
تيری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بر بال عقاب آمد، آن تير جگر دوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خاک بيفتاد و بغلتيد چو ماهی
وانگاه، پر خويش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اينکه ز چوبست و ز آهن
اين تيزی و تندی و پريدنش کجا خاست؟

چون نیک نگه‌کرد، پر خويش بر او ديد
گفتا ز که ناليم؟ که از ماست که بر ماست

روحش شاد ...

_________________
کاش بودم چون کتاب
افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو
جز مردم دانا مرا


تصوير


بالا 
 مشخصات  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: يکشنبه 17 مرداد 1389, 11:43 pm 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: چهارشنبه 27 آذر 1387, 3:49 pm
پست ها : 431
محل سکونت: پلاک نداره, می خوای بیای خواستگاری؟!
گفتم یک تاپک بزنم راجع به شخصیت های ماندگار! البته شخصیت های معاصر
از همینجا شروع می کنم ...

_________________
تنیده یاد تو در تار و پودم میهن ای میهن
بود لبریز از عشقت وجودم میهن ای میهن

ای با من و پنهان چو دل, از جان سلامت می کنم


بالا 
 مشخصات ايميل  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: دوشنبه 17 مرداد 1389, 12:57 am 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: چهارشنبه 27 آذر 1387, 3:49 pm
پست ها : 431
محل سکونت: پلاک نداره, می خوای بیای خواستگاری؟!
مروری بر زندگی پربار شيون کابلی
انجنيرسيد احسان "واعظی"

به ادامۀ يادی از خاطرات و تفکرات ادباء، نويسنده گان و دست اندرکاران انديشه و هنر بارور ميهن مان، که نگينه وار دراين خطۀ باستانی زيسته اند، يادی از سير زندگی شاعر گرانمايه و خوش قريحه، اديب وارسته، پژوهشگر پرکار وشخصيت پربار، انسان بادرد و فروتن، سخنور بی ريا و آزادمنش "شيون کابلی"، بعمل می آوريم، که سالهای بيشتری از عمر گرانبهای خويش را به مثابۀ يک سربازمتعهد و فداکار درعرصۀ فرهنگ وادب پربار و غنامند ميهن عزيز مان، در ديار غربت و درحالت تبعيد و آواره گی سپری نموده است.

درست يکصد و شش سال قبل درسال 1902 ميلادی، مطابق به 1281هجری-خورشیدی، پسری درخانوادۀ سلطنتی آن زمان متولد گرديد که اسمش را محمد رحيم گذاشتند.
محمد رحيم پسر سردار محمد عمرخان و نواسۀ امير عبدالرحمان خان، کواسۀ سردار محمد افضل خان و نوۀ امير دوست محمد خان ميباشد. بی بی حليمه ملقب به بوبوجان که سمت ملکۀ افغانستان را دارا بوده، مادرکلان اين پسر است، که با تولد وی قدومش را برای خانواده فال نيک و شگون ميمون پنداشته وجشن بزرگ تولدی برايش برپا ميدارد.

بی بی حليمه فرزند يکی از روحانيون کابل، بنام مير عتيق الله و نواسۀ دختری امير دوست محمد خان ميباشد، که امير عبدالرحمان خان بنا بر داشتن جمال دلفريب وزيبا و حسن نيکو و دلارا، فضايل برجسته و خصايل حميدۀ اين دوشيزه، وی را به عقد نکاح خويش درآورد.

اين خانم فرهيخته نواسۀ ميرحاجی و کواسۀ مير واعظ کابلی، يکی از روحانيون با نفوذ و شخصيت با اعتبار ملی و ضد استعماری آن وقت ميباشد، که امير عبدالرحمان خان بنا بر داشتن اين فضايل و صفات ممتاز نامبرده، بمنظور تحکيم مواضع سياسی و تقويت قدرت دولتی خويش، مصمم به عقد اين ازدواج گرديده است.

بی بی حليمه زن فاضل و دانشوری بوده که درخانۀ پدر علوم متداولۀ آن زمان را آموخته ودر شعر و ادب آگاهی و معلومات خوبی کسب کرده و ازجوانی به سرودن اشعار، عشق و علاقۀ بی پايانش را متبارز نموده است. اولين کار وی بعد از عقد نکاح، بخشيدن مهرش به امير عبدالرحمان خان بود؛ ولی چند روز بعد او بدون اجازۀ شوهر، به يکی از زندانها رفته حکم داد تا تمام محبوسين را رها سازند. گرچه پرکردن و انباشته گردانيدن دوبارۀ زندان توسط دستگاههای مخوف وجهنمی جاسوسی و امنيتی اين امير مستبد، کار دشواری به نظر نمي رسيد؛ با آنهم اميرعبدالرحمان خان با آگاهی ازين قضيه برآشفته گرديده، مگر بنابر علاقۀ مفرط و محبت بی پايانی که به اين خانم داشت، او را بخشيد؛ اما از وی قول گرفت که در آينده بدون اجازه و مشورت با امير، به چنين کارها اقدام ننمايد.

بی بی حليمه زن نهايت سخاوتمند و مهمان نواز بوده و خانۀ وی هرگز از مهمانان و فقراء تهی نبوده وهميشه درصدد کمک و معاونت به غرباء، تهيدستان و بينوايان بوده است. نامبرده ميله و گردش را خيلی ها دوست داشت و به برپايی مجالس شعر و موسيقی علاقۀ مفرطی مبذول ميداشت.

وی شبها بهترين نوازنده گان و خواننده گان آن زمان را نزد خود فراخوانده و تا نيمه های شب به خواندن و نواختن آنان گوش مي داد و از مهارت ايشان لذت ميبرد.

بی بی حليمه زن مدبر و هوشمند و با اداره و کارفهمی بوده که بنا بر روايتی، هنگام عزيمت امير عبدالرحمان خان ازکابل، وی بحيث وکيل و جانشين امير امور دولتی را نيز اداره و رهبری مي نمود و چون صاحب هوش، فراست و تدبير خوبی بوده، موفقانه ازين عهده بيرون ميآمد.

آنگونه که مشاهده مي گردد، موقف، نقش و توانمندی اين زن کارآگاه، شباهت زيادی به بانوان دربار سلطنتی مغل ها در هند چون سلطان رضيه، سليمه سلطان بيگم، نورجهان بيگم، زيب النساء مخفی و تعداد ديگری ميرساند. اما شايان ذکر است که شاهان سلسلۀ مغلی اکثرآ اشخاص با تدبير و کارآگاه، علم دوست و هنرپرور، روشن بين و ترقی پسند بوده اند که ايشان زنان مربوط به دربار را نيز درين راستا تشويق و رهنمايی نموده و به آنها در امور دولتی و ديگر مسایل مشورتی نقش و صلاحيت هایی را قايل گرديده اند. درحالی که سلاطين تقريبآ دو و نيم سدۀ اخير کشور ما بجز از دو، سه مورد خاص و استثنايی، به زنان دربار وقعی نگذارده و آنان را بی ارزش تلقی مي نمودند و بمنظور ارضای خواهش های جنسی، خوش گذرانی و تداوم و ابقای سلسلۀ خاندانی، با ازدواج های پيهم، آنها را در حرمسرا های قصور سلطنتی که حيثيت قفس طلايی را داشت، محصور و زندانی مي نمودند. چنانچه که ميزان ارزش، علاقه مندی و محبت آنان نسبت با اين زنان، صرفآ در زيبايی و جوانی شان تعيين مي گرديد.

البته عقب مانی اقتصادی- اجتماعی و سياست های تبعيضی ناشی از آن در جامعۀ سنتی استبداد زدۀ مان نيز نقش اساسی را در پروسۀ زن ستيزی و ايجاد محدوديت های استعدادکش، بر زنان کشور ما از روستاهای دورگرفته تا قصرهای شاهان و اميران، به جا گذاشته و موانعی را در راه رشد و تکامل استعدادهای سرشار اين نيمی از پيکر جامعۀ ما ايجاد نموده است.

بی بی حليمه در امور خدمات اجتماعی زن نامداری بود. از آثار خدمات خيريۀ او احداث پلی است در پغمان، که بنام "پل حليمه" ياد مي شود.

بعد از وفات امير عبدالرحمان خان اين ملکۀ خوش سيرت در گلستان سرای کابل سکونت ورزيد و بعدآ در اواخر حياتش آن را برای مکتب مستورات واگذار کرد.
همچنان وی تمامی زيورات خود را فروخته پول آن را در امور خيريه چون شفاخانه و ديگر موسسات عام المنفعه بمصرف رسانيد.

طوريکه قبلآ گفته آمد، بوبوجان طبع موزون داشت و گاهی شعر مي سرود؛ ولی متأسفانه اکثر اشعارش ازبين رفته و جز چند بيتی که در اخبار "ارشادالنسوان" به طبع رسيده، ديگر چيزی از وی باقی نمانده است. اين بيت طراوشی از افکار اوست:
از برای خدا بلند کنيد *************بر سر خود لوای استقلال
باد شيرين دهان ملت ما***********يا رب از ميوه های استقلال
مي کشم بعد ازين به ديدۀ خود******سرمه از خاک پای استقلال

سرانجام بی بی حليمه (بوبوجان) درسنه 1304 خورشيدی چشم ازجهان فروبست و در جوار تميم انصار (ع) مدفون گرديده است. وی بيشترين وقت خود را در مواظبت و تربيت نواسه اش محمد رحيم سپری نموده، توجه بيشترش را در فراگيری دانش و کسب تعليم وی مبذول داشته است. اين مادربزرگ مهربان بعداز آنکه نواسه اش بزرگ مي شود و به سن مکتب آماده ميگردد، وی را به ليسۀ حبيبيه که جديدآ در کابل تاسيس شده بود، شامل مي سازد و در پهلوی فراگيری تعليمات دورۀ ابتدايی درمکتب، استادانی را برای آموزش تحصيلات خصوصی وی استخدام مي نمايد.

چنانچه اين دانش آموز تيزهوش، از طريق همين استادان، با ادبيات کلاسيک فارسی-دری و آثار منظوم چون: گلستان و بوستان سعدی، غزليات حافظ شيرازی، شهنامۀ فردوسی، مثنوی های خسرو وشيرين، ليلی و مجنون و يوسف وزليخا و ديگر آثار کلاسيک آشنايی حاصل و زبان عربی را نيز از آنها می آموزد.

محمدرحيم زمانيکه به سن جوانی مي رسد، به جهان ادبيات و مطالعۀ زندگی و آثار شعراء و نويسنده گان مشهور روی می آورد و اوقات بيشتر خود را درین عرصه وقف می نمايد و در نتيجه درسنين پخته گی جوانی در حلقۀ ادباء و شعرای کشور شامل و بسوی ملک الشعراء قاری عبدالله شتافته و با کسب اجازۀ شاگردی، ازکلام وی بهره مند و دانش ادبی اش پرفيض مي گردد. درين هنگام است که خودش به سرودن شعر آغاز و تخلص"شيون کابلی" را بخود اختيار می نمايد.

شيون با تأثيراتی که مادربزرگش بی بی حليمه در وی به جا گذاشته و تربيت و تعليمی که از طرق و مجاری مختلف کسب و حاصل داشته، نامبرده را به معرفت و آگاهی از آثار بزرگان و درک از مقام معنوی و فضايل اخلاقی آنان و سرانجام به دريافت مفهوم کلی از انسان و فلسفۀ زندگی، نقش و رسالت انسان درجامعه و محيط پيرامون، قادر مي سازد.

از همين جاست که نامبرده با تشخيص از موقف امتياز طلبانه، سود جويانه و ظالمانۀ خانوادۀ سلطنتی و حکام وابسته به آنها و زندگی پرعشرت و تجملی طفيلی وار دور از احساس و عواطف انسانی شان، روز تا روز با سرداران خانواده اش وداع گفته و از ايشان فاصله اختيار مي نمايد و با فرزندان مردم می آميزد.

شيون با تأمين چنين روابط درمدت زمان نسبتآ کوتاهی، اکثريت دوستان و رفقای نزديکش را هموطنان غير خاندانی تشکيل ميدهد. اين نوع تماسها و روابط، ازطرف خانوادۀ وی بنظر خوب ديده نمي شود، حتا بنا بر قول خودش که به فرزندانش بازگو نموده، بعضی از اقارب وی، او را سردار ديوانه مي خواندند. عده یی ازين دوستان با وفايش تا آخر عمر با وی مکاتبه داشته، که بنا بر روايتی تمام اين نامه ها در آرشيف شخصی وی حفظ گرديده و مجموعه یی از آنها، گنجينۀ گرانبهای ادبی و تاريخی کشورمان شمرده مي شود.

اين شعر را "شيون" درهمان زمان سروده است:
تاج شهان عجب نيست، ازهم اگر بريزد*******زان قدرتی که ديدم، درنالۀ گدايت

جولان مرگ وقت است، عمرت دراز بادا *******باشد که شکوه نآيد ، از نغمۀ صدايت

تنها نه قلب پژواک، در بند الفت توست********گشتند مادران هم، مرهون هديه هايت

خانزاده ی توانگر، کی پی برد به کنهش*******زان همتی که دارد، فرزند بينوايت

گرچه شيون کابلی رسمآ عضويت جنبش مشروطه خواهان را نداشته، ولی موصوف تحت تأثير انديشه و افکار اعليحضرت امان الله خان غازی پسر کاکايش قرار داشته و با نزديکی به وی، از پروگرام های اصلاحی اش استقبال مي نمايد ، بويژه درتطبيق برنامۀ نهضت آزاديخواهی زنان درافغانستان، بصورت فعالانه سهم مي گيرد.

درين دوره شيون کابلی بحيث حاکم بدخشان فرستاده مي شود و در آن جا با دختر يکی از خوانين آن ولايت بنام "بی بی کو" ازدواج مي نمايد و از آن صاحب يک دختر مي گردد که اسمش را خديجه مي گذارند و اين همان دختر افغان است که بنام "ميرمن پروين" برای اولين بار در زير چادری به راديو کابل رفته و آهنگ "گلفروشان زمن گلی بخريد" را با آواز دلکش و پر تأثيرش از پشت مکروفون به استماع مردم خود رسانيده، که اين آهنگ بعد از مدت کوتاهی درسراسر کشور، خانه به خانه و سينه به سينه راه خود را باز نمود.
شيون کابلی خود از شيفته گان موسيقی بوده و به نواختن "هارمونيه" دسترسی کامل داشت. در حقيقت خانم پروين با نوای شورانگيز موسيقی پا به عرصۀ زندگی گذاشته و با همين نوا که درحدود سن هشتاد و اندی قرار داشت، آهنگ خواند و بعدآ زندگی را بدرود گفت.

بانو خديجه ازجملۀ فارع التحصيلان دورۀ اول مکتب نرسنگ است که درشفاخانۀ ملکی بحيث نرس قابله شامل خدمت گرديده است. خانم پروين در حقيقت اولين علمبردار آوازخوان زنان در ميهن ما مي باشد. زيرا وی توانسته با جرأت، شهامت و از خود گذری زايد الوصفی ديوار تعصب و تاريک انديشی حاکم در جامعه را درين عرصه لرزان و آسيب پذير ساخته، مشوق و راهگشای نسل بعدی آوازخوانان نيمی از پيکر جامعۀ مان، يعنی زنان افغانستان گردد.

اولين آهنگ خانم پروين در منزل خودش واقع شهرنو کابل، ذريعۀ استادانی با موافقت مادر و خانواده اش طوری اجرا گرديد که اتاق را از نصف ذريعۀ پرده یی جدا نموده، در يک طرف آن استاد غلام حسين، استاد عبدالغفور برشنا، استاد چاچه محمود در نواختن طبله و استاد نبی گل درنواختن رباب، خديجه را همراهی می نمودند و در طرف ديگر اتاق، خديجه با مادرش قرار داشت و صرفآ با ارتباط مکروفون آهنگ مشهور:
سلسلۀ موی دوست، حلقۀ دام بلاست*********هرکه درين حلقه نيست، فارغ ازين ماجراست

را که شعر آن از حضرت سعدی و کمپوزيتور آن استادغلام حسين بود، ضبط نمودند و نامبرده با اجرای اين آهنگ شهرۀ خاص و عام گرديد.

هنگامی که سلطنت امان الله خان در اثر شورش ها و اغتشاشات ضد دولتی ای که بوسيلۀ انگليس ها و عمال داخلی آنان سازماندهی و طرح ريزی گرديده بود، ساقط مي گردد؛ بعد از يک دورۀ کوتاه حکومت عبوری حبيب الله کلکانی، قدرت مطابق به سناريوی تنظيم شدۀ قبلی به جنرال محمد نادر شخصيت مورد اعتماد دولت انگليس انتقال و نهضت امانی سرکوب و در کشور جوی خون جاری مي گردد.

شيون کابلی در زمان تسلط حبيب الله کلکانی به تاشکند مي رود و بمنظور احيای دوبارۀ سلطنت امان الله خان به نایب سالار غلام نبی خان چرخی می پيوندد؛ ولی غصب قدرت توسط نادرخان و حمايت و پشتيبانی قاطع انگليس ها از وی، اين فعاليتها را به ناکامی مواجه مي سازد.

شيون ، در زمان اقامتش در آن جا جهت پارۀ امور به جنرال قونسلی افغانستان در تاشکند مراجعه نموده و نماينده گان رژيم را ملاقات می نمايد و اولين شعر انتقادی خود را اينگونه مي سرايد:
خدا گر بخواهد که کاری کند********سر سوزنی را مناری کند

خری را ز آخور بيرون آورد***********به یکدم سياست مداری کند

اين شعر در اوضاع آشفته، نابسامان والمناک امروزی نيز مطابقت کامل می نمايد. فضای تيره و تاری که درين دوره در کشورمان چيره و مستولی گرديد، نامبرده را که علاقه مندی مفرطی به آبادی وطن و آزادی مردمش داشت، منزجر و ملتهب مي سازد. ازين رو شيون برای نجات کشورش از شر اين جنگ جويان آتش افروز و قدرت طلبان خانمانسوز، به بارگاه خداوند چنين التجا و نيايش می نمايد:
ای خدا! دادرسی را برسان**********نا کسان گير و کسی را برسان
خلق در باديه ره گم شده اند*********نغمه های جرسی را برسان
داد مظلوم به کسی می نرسد********مرد فرياد رسی را برسان
حالت مخمصه آمد به وطن***********يک مسيحا نفسی را برسان
نيست طاقت، برين خونخواران*********لحظه يی باز پسی را برسان
سر اين دارۀ دزدان حقوق************بند و دار و عسسی را برسان

وی بار ديگر به خالقش چنين تذرع نموده و از معبودش نياز مي برد:

يارب به فغان خلق افغان رحمی*********بر تودۀ بی لباس و بی نان رحمی
نی جا به مزار و نی کفن را اميد*********بر بی سر و سامانی ايشان رحمی

يا رب تو چرا رحم به افغان نکنی*********با علم و هنرمند و بسا مان نکنی
از قيد خدايان غلط، نرهانی************با مسلک و مردی و به ايمان نکنی

در زمان حاکميت حبيب الله کلکانی، نادرشاه که با نام و شعار اعادۀ دوبارۀ سلطنت به شاه امان الله داخل کارزار گستردۀ سياسی، نظامی و تبليغاتی گرديده و با اين حرکت، حمايت و پشتيبانی هواخواهان امان الله خان را که ايشان از تأثير و نفوذ بيشتری درجامعه برخوردار بودند،نيز بدست آورد. اما نامبرده بعد از دستيابی به يک سلسله موفقيتهای نظامی و بويژه محاصره و تسلط بر شهر کابل، با تدوير جرگۀ نمايشی و فرمايشی، علی رغم تعهدات داده شده، خود را پادشاه افغانستان بر ملت تحميل نمود.

با آگاهی و پی بردن آزاديخواهان و وطن پرستان کشور از سازش و دسايس پنهانی اين خانواده با انگليس ها و خدعه و نيرنگی (مکر و فريب) که برای غصب قدرت به کار انداخته شده بود و با اين سازش وطن فروشانه، استقلال سياسی کشور ما دوباره در معرض معامله و مخاطره قرار گرفت، جمعيت بزرگی ازوطن پرستان و آزاديخواهان ميهن، در اثر استفادۀ سوء نادرخان و برادرانش از اعتماد بدست آمده، پشتيبانی و همکاری خويش را با اين رژيم قطع نمودند، که در نتيجۀ آن صدها تن ازين شخصيت ها بازداشت و در زندانها و شکنجه گاهها گسيل و تعداد ديگری نيست و نابود گرديدند.

اين رژيم فاسد، خود کامه و مستبد حتا شماری از شخصيت های متنفذ و با اعتبار کشور را که در خارج قرار داشتند و نزد ايشان مشکوک و مظنون پنداشته مي شدند، با دادن تعهد و تضمين، تحت عنوان" مشوره و مشارکت در ادارۀ دولتی"، برای آمدن به کشور تشويق و ترغيب نموده، سپس آنها را در تبعيد گاهها، زندانها و کشتارگاهها، روانه نمودند.

چنانچه جنايات فراموش ناشدنی نادرغدار در مورد غلام نبی خان چرخی و خانوادۀ وی و ديگر آزاديخواهان، که با همين شيوه صورت گرفت، برای همۀ مردم ما اظهرمن الشمس است.

شيون کابلی که بخاطر اعادۀ دوبارۀ سلطنت امان الله خان با غلام نبی خان چرخی در تاشکند فعاليت مي نمود، بنابر دعوتی که بوساطت شاه ولی خان از غلام نبی خان چرخی، بخاطر عودتش بوطن بعمل آمده بود؛ نامبرده نيز به کابل بازگشت.

اما با مشاهدۀ اوضاع و سرکوب خونين آزاديخواهان نهضت مشروطيت، شيون نيز مانند ساير وطن پرستان آزاديخواه با هواخواهی و پشتيبانی از امان الله خان، رژيم استبدادی نادرشاه و برادران وی را که دست نشاندۀ مستقيم انگليس بودند، مردود و غيرمشروع دانسته و در ضديت و مخالفت با آن قرارگرفت.

در نتيجه بزودی روابط وی با اين خانواده تيره و به وخامت گراييده و نزد مقامات بلند پايۀ دولت مغضوب گرديد.
بعد از صدور امر گرفتاری شيون از طرف شاه مستبد، مکار، عهد شکن و ستم پيشه، موصوف ناگزيرآ دوباره وطن را ترک مي گويد و در شهر تاشکند جمهوری ازبکستان اتحاد شوروی سابق مهاجر و آواره مي گردد.
وی طی اين مرحله از زندگی به يک سلسله فعاليتهای گستردۀ ادبی، علمی و تحقيقی مبادرت ميورزد.

شيون کابلی، در گام نخست با انستيتوت شرق شناسی شهر تاشکند ، همکاری قلمی خود را آغاز مي نمايد و سپس درسال 1946 عيسوی بحيث همکار علمی در انستيتوت شرق شناسی اکادمی علوم مسکو استخدام مي گردد و در آن جا علاوه از اجرای امور محوله، به فعاليتهای ديگر کلتوری بمنظور کمک و شناسايی سرزمين آبايی اش و معرفی فرهنگ پر غنای آن، دست می يازد. وی کتاب "برگ هایی از تاريخ معاصر وطن" را می نويسد، رسالۀ "افغانستان در قرن نزده" تاليف نويسندۀ کشور سيد قاسم رشتيا را به زبان روسی ترجمه مي نمايد و قاموس بزرگ دری به روسی را که حاوی بيست و يک هزار لغت مي باشد، تاليف و تدوين مي دارد. چنانچه که اين فرهنگ بزرگ تا هنوز هم درکتابخانۀ ملی و انستيتوت های شرق شناسی مسکو و بقيه شهرهای اتحاد شوروی پيشين موجود بوده و تا امروز نيز مورد استفادۀ پژوهشگران قرار دارد.

شيون کابلی دهها اثر ديگری را مانند رسالۀ مشهور "جوانان مشروطه خواه" نوشتۀ محمود طرزی که بعدها از طرف خانم "مانانه دزنه لادزه" (Manana Deznaladze) دختر همسر گرجستانی وی، از روسی به لسان گرجی ترجمه گرديده و فصلی ازکتاب دنيای شرق را تشکيل ميدهد و اين کتاب درکتابخانۀ ملی انستيتوت شرق شناسی شهر تفليس مرکز گرجستان درمعرض مطالعۀ خواننده گان قرار دارد، ترجمه نمود است.

به همين منوال نامبرده دهها مقالات تحقيقی پيرامون اوضاع اجتماعی و سياسی افغانستان، به زبان روسی تحرير داشته که تمامی آنها در مطبوعات آن وقت اتحاد شوروی سابق نشر و بنا به گفتۀ دوستانش کتنگ های آن در آرشيف شخصی وی محفوظ مي باشد.

شيون کابلی غزليات، قصايد، رباعيات و تعداد زيادی هجويات دارد که بنا بر وعده و اطمينان دوستان و همکارانش، ديوان مکمل آن در آيندۀ نزديک اقبال چاپ خواهد يافت. بنابر تذکاريکی از دوستانش، فعلآ رساله یی راجع به شخصيت و آفريده های وی در دو جلد روي دست گرفته شده است که جلد اول آن حاوی سه بخش، تکميل گرديده است. بخش اول آن بيوگرافی، طرزتفکر، شخصيت، مسافرت ها و بازی سرنوشت و تقدير با وی، بخش دوم آن شيون کابلی از ديدگاه دوستان و ارادتمندانش و سرانجام بخش سوم، نمونۀ کلام و آثار وی ميباشد که اميدواريم به همت دست اندرکارانش، اين رساله بزودی بدست نشر سپرده شود.

مرحوم استاد خليل الله خليلی شاعر گرانمايه، اديب فرزانه و سخنور ماهر و چيره دست معاصر کشور، شيون کابلی را گلزار ادب ناميده است.

بعد از آن که ديوان اشعار خليلی از طبع بيرون آمد، موصوف يک جلد آن را همراه با نامۀ محبت آميز و عاطفه برانگيزی برای شيون کابلی ارسال داشت.

استاد خليلی در پشت ديوان خويش خطاب به شيون چنين نوشته بود:

اين مشت خار هديه به گلزار مي کنم********من اين نثار در قدم يار مي کنم

شيون کابلی پارچه کاغذی را از روی ميز برداشته و فی البديهه روی آن چنين نوشت:

خار تو خوش تر است ز گلهای ديگران*********صد باغ گل فدای چنين خار مي کنم

شيون کابلی بنابر محبت و ارادتی که به غازی امان الله خان داشت، تا آخرين روزهای حيات خويش روابط و مناسبات خود را با وی و بعدآ با خانوادۀ اش حفظ نموده بود.

بنابر گفتۀ يکی ازدوستان وی، زمانی شوره خانم همسرش نامه یی را بدست شيون داد، اين نامه از ايتاليا از طرف علياحضرت ملکه ثريا، همسر شاه امان الله به وی مواصلت ورزيده بود. موصوف نامه را باز نموده و خاموشانه به مطالعۀ آن پرداخت. درين لحظه قطرات الماس گونۀ اشک، از چشمان گيرايش جاری گشت و بر رخسارش فروريخت. زيرا اين نامه ضمن ابراز مراتب سپاس از افغانهای آن جا، خبر تأسف آور بيماری اعليحضرت را به وی اطلاع مي داد.

شيون کابلی گرچه تا پايان زندگی آرزوی مراجعت بوطن را دردل مي پروراند و از دوری ميهن و يارانش پيوسته رنج مي برد؛ ولی اين آرزويش بنابر اقامت دراز مدت وی در آسيای ميانه، خلط و آميزشش با محيط آن جا و ازدواج موصوف با خانم گرجستانی و برخی عوامل ديگر، موانع و محدوديت هایی را در برابر مراجعت دوباره اش بوطن، ايجاد نمود.

شيون انسان با ايمان و معتقد به دين مقدس اسلام بود؛ ولی درمسایل دينی و مذهبی تظاهر، تعصب و افراط گرايی را نمی پسنديد. وی در راز و نياز با خدايش چنين ميگفت:

خدايا، ظالمان را مثل من کن*********گرفتارش به اين رنج و محن کن
خدايا، هر که دورم از وطن کرد********چو من درمانده و دور از وطن کن
ويا اينکه:
خدايا، درجهان زارم نسازی***********به پيش ناکسان خوارم نسازی

اگر آيد اجل زودم رهانی*************به بستر دير بيمارم نسازی

شيون کابلی در اثر ابتلا به مريضی سرطان و نفوذ اين مرض مهلک در تار و پودش طی سه سال، ساعت 10 صبح روز 15 فبروری 1986، اين جهان را وداع گفت.

وی که آرزو داشت، تا اگر در زندگی نتواند به آغوش وطن بازگردد، جسد بي جانش را دردل خاک زمين ميهنش مدفون سازند. وی اضافه نموده بود که اگر براورده شدن اين آرزو ميسر و مقدور نگردد، جسد او را در گرجستان که مناظر و آب وهوای آن بوطنش شباهت داشته و خانمش نيز اهل آن کشور بود، بخاک بسپارند.

سرانجام جنازۀ آن مرحوم را به گرجستان منتقل و در قبرستان "اورتوچالا" که مزار مسلمانان آن جا مي باشد و در شرق شهر تفليس پايتخت گرجستان در دامان (داود کوه) واقع است، در پای دو درخت زيبای کاج و يک بتۀ ارغوان در زير آسمان نيلگونی که شباهت زيادی بوطن عزيزش مي رساند، بخاک سپردند.

روانش شاد و خاطراتش گرامی و جاودان باد!

اينک نمونۀ کلامش را به پيشگاه دوستداران عزم و رزمش تقديم مي داريم:

زنگار بشو از دل، يکدم به صفا بنگر*************صد سجده به بت کردی، باری به خدا بنگر
افتاده ز پایی را، بردار چو بتوانی***************آیين شرافت را، دردست عصا بنگر

خواهی بشناسی شيخ، در شهر کدامين است******طبل و شکم و ريش و، دستار و عبا بنگر
بيجا چه پريشانی، از نيک و بد هستی*************پستی و بلندی را، در کلک قضا بنگر
از بنده بجز تسليم، در محضر مالک چيست**********ای منکر خجلت ها، رو سوی حيا بنگر
شهنامۀ فردوسی، افسانۀ خود سازی است******** کر و فر شاهان را، در دست گدا بنگر


تصوير
ايستاده: دختر شيون کابلی
نشسته: شيون کابلی و شاهدخت بی بی عابده دختر اعليحضرت امان الله خان

_________________
تنیده یاد تو در تار و پودم میهن ای میهن
بود لبریز از عشقت وجودم میهن ای میهن

ای با من و پنهان چو دل, از جان سلامت می کنم


بالا 
 مشخصات ايميل  
 
 موضوع پست: Re: مشاهیر افغانستان
 پست ارسال شده در: سه شنبه 26 مرداد 1389, 4:42 am 

نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 19 دی 1388, 6:28 am
پست ها : 736
محل سکونت: ویکتوری هایتس, قلای شهید کارمن, نمبر 175
ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی



عبد الحی بن ضحاک گردیزی، مورخ بزرگ عهد غزنوی است. از زندگی ابتدائی و ایام صباوت موصوف اطلاعی دقیقی در دست نیست. اما از مطالعه اثرش که همان "زين‌الاخبار" نامیده می‌شود، چنین استنباط می‌گردد که با دانشمند ان دربار غزنوی روابط نیک وعالمانه داشته است. از جمله با ابوریحان بیرونی.

به قول سیعد نفیسی، عبدالحی بن ضحاک گردیزی زمانی که از جشن‌ها و عید‌های هندوان سخن می‌راند می‌گوید که آن مطالب را از ابوریحان محمد بن احمد بیرونی شنیده است. از اینکه هردو دانشمند در غزنین حیات به‌سر می‌بردند و شاید موًلف زین الاخبار از شاگردان ابوریحان بوده باشد.

دیده می‌شود که موًلف زين‌الاخبار با ابوریحان بیرونی محشور بوده و با یگدیگر روابط علمی ودوستانه داشته‌اند. دانشمندان دیگرنیز در مورد اش تبصره می‌نماید که: ظاهراً گردیزی از شاگردان مورخ بزرگ اسلامی یعنی ابوریحان بیرونی مولف آثار الباقیه بوده است. تا جایی که میرزا محمدخان قزوینی کتاب زين‌الاخبار را درتاریخ و آثار و اعیاد و عادات و رسوم و انساب و معارف ملل ماضیه تا اندازه شبیه به آثار الباقیه ابوریحان بیرونی می‌داند. دیده می‌شود که نزدیکی دو موًرخ و دانشمند دربار غزنوی چنان بود که تاًثیرات علمی، ابوریحان در اثر گردیزی نمایان است.

پوهاند عبدالحی حبیبی در مورد گردیزی می‌نگارد که: "از شرح حال گردیزی متاسفانه چیزی نمی‌دانیم و در کتب دیگر ذکری از او نیست. اگر مقدمه این کتاب در دست می‌بود. از روی آن گردیزی را خوبتر می‌شناختیم، در حالی که در بعضی موارد نام خود را به عبارت (فرازآورنده) این کتاب ابو سیعد عبدالحی بن الضحاک ابن محمود گردیزی می‌نویسد و چنین به نظر می‌رسد که در غزنه پایتخت آن وقت سکونت داشت و کتاب خود را در این شهر نوشت و در اواخر زندگی استاد ابوریحان البیرونی (متوفی ۴۴٠ هجری = ١٠۴٨ میلادی) با او دیدار کرده است.

زین الاخبار در زمان سلطنت عبدالرشید بن مسعود بن محمود بن سبکتگین (۴۴١–۴۴۴ هجری = ١٩۵٠-١٠۴٩/١٠۵٢ میلادی) در غزنه تاًلیف شده باشد. زیرا در متن کتاب چند جای نام سلطان عبدالرشید را با دعای "ام سلطان" ذکر کرده است و از این بر می‌آید که گردیزی کتاب خود را پیش از فتنه طغرل ختم کرده بود.

این فتنه را که در زمان عبدالرشید صورت گرفت چنین می‌نگارد: طغرل از بندگان سلطان محمود و سپه‌سالار بود که بعد از مرگ (مودود) در سال (۴۴۴ هجری= ١٠۵٢ میلادی) از خراسان به غزنه آمد و سلطان عبدالرشید را با یازده نفر شهزاده دیگر بکشت و چهل روز ملک راند وعاقبت الامر در غزنه به دست انوشتگین سلاحدار کشته شد. و موصوف به نام قوام الدوله ابوسعید طغرل سکه زده که قبلاً سکه موصوف در موزیم کابل موجود بوده وبه املای طغریل نام اورا نوشته‌اند.

در باره نام کتاب میتوان اظهار کرد که از لقب سلطان عبدالرشید گرفته شده است. یعنی "عزوالدوله وزین المله سیف‌الله عبدالرشید" که احتمالا" زين‌الاخبار از زین المله گرفته شده باشد.

از این کتاب فعلاً بیش از دو نسخه موجود نیست و هیچکس تا کنون سراغ نسخه ثالثی از آن در هیچ نقطه و یا کشوری نداده است و دو نسخه مزبور اتفاقا" در انگلستان یکی در کمبریج و دیگری در آکسفورد موجود است. نسخه دوم گویا فقط سوادی است که از نسخه اول شده است و نسخهً مستقلی محسوب نمی‌شود. این نسخه در سنه (٩٠٣ هجری = ١۴٩٧ میلادی و یا در سال ١۵٢٣ میلادی) استنساخ شده است.

انتشار زين‌الاخبار به صورت مکمل و بعضاً قطعاتی ازآن در اوقات مختلف انتشار یافت. نخست قسمتی از فصل انساب و معارف ترکان زين‌الاخبار را دانشمند روس بارتولد در کتاب که به‌عنوان "شرح سفری در آسیای مرکزی به‌اندیشه‌های علمی در سال (١٣١١هجری = ١٨٩٣ میلادی و یا ١٣١٢ هجری = ١٨٩۴ میلادی)" که در پطرزبورگ با ترجمه روسی در سال (١٣١۵ هجری = ١٨٩٧ میلادی) چاپ وانتشار داد.

بعداً مستشرقِ از کشور هنگری (مجارستان) به نام گزاکوون در سال (١٣٢١ هجری = ١٩٠٣ میلادی) آنرا با ترجمه زبان مجاری انتشار داد. بعد از آن بارتولد در کتاب خود "ترکستان قبل از دوره مغول" مجلد اول شامل متون عربی و دری قسمت‌های دیگر آن را که مربوط به تاریخ خراسان است در سال (١٣١٦ هجری = ١٨٩٧ میلادی) در پطرزبورگ انتشار داد.

میرزا عبدالله غفوراوف در چاپ "منتخبات فارسیه" در جلد اول که در مسکو در سال (١٣٣۵ هجری = ١٩١٦ میلادی) نشر کرد، برخی از همان قسمت‌های که بارتولد چاپ کرده بود مجدداً انتشار داده است.

قسمتی از فصل "اخبار امرای خراسان" از آغاز تاریخ طاهریان تا پایان، را محمدناظم استاد پوهنتون علیگره در هندوستان در سال(١٣۴٨ هجری=١٩٢٨ میلادی) در برلین چاپ کرده واز روی آن چاپ دیگری در سال (١٣١۵ هجری شمسی = ١٩٣٦ میلادی) در تهران با مقدمه آثار میرزا محمد خان قزوینی با انضمام فهرست اسماً الرجال و اماکن در ١٠٧ صفحه انتشار یافت.

قسمت از باب بیست و یکم اندر عید‌ها و جشنها و رسمهای مغان در شماره اول دوره سوم مجله سخن، فروردین ماه (حمل) (١٣٢۵هجری شمسی = ١٩۴٦ میلادی) صفحات ٣١ تا ۴١ چاپ وانتشار یافت.چاپ دیگری از اثر گردیزی تحت نظر نفیسی در سال (١٣٣٣ هری شمسی = ١٩۵۴میلادی) در تهران انتشار گردیده است.

پوهاند عبدالحی حبیبی با استفاده از دو نسخه موجود در کمبیرج و آکسفورد انگلستان مقابله و تصحیح، حواشی و تعلیقات جامع را گردآورده که در سال (١٣۴٧ هجری شمسی = ١٩٦٨ میلادی) از طرف بنیاد فرهنگ ایران طبع و انتشار یافت.


منابع و ماًخذ زين‌الاخبار:

به گفتهً گردیزی که خودش "فرازآورنده" گردآورنده زين‌الاخبار بوده است. برعلاوه مشاهدات و روایات دوستان خویش، از منابع مختلف جهت تدوین کتابش بهره گرفته است. و طوری که خودش بیان داشته، وی محضر شریف دانشمند بزرگ ابوریحان بیرونی را درک کرده و از او مطالبی شنیده و از دو کتاب معروف البیرونی یعنی تحقیق مال الهند و آثارالباقیه وی استفاده کرده است.

ماًخذی که گردیزی در اثر خود از آن استفاده کرده، از همه اولتر همانا، کتاب صورالاقالیم ابوزید احمد بن سهل بلخی (٢٣۵-٣٢٣ هجری = ٨۴٩-٩٣٣ میلادی) است و ثانیاً از ممالک و مسالک ابن خردادبه تاًلیف حدود (٢۵٠ هجری = ٨٦۴ میلادی) می‌باشد که در مباحثی مختلف از این دو کتاب استفاده برده است.

چنانچه از فحوای اثر موصوف بر می‌آید قطعاتی را از "ربع الدنیا" (توزیع الدنیا) ابن مقفغ (حدود ١۴٠ هجری=٧۵٧ میلادی) برداشته است و مسالک و ممالک ابوعبدالله جیهانی را نیز دیده است و اقتباس‌هایی دارد.

دیده می‌شود که گردیزی ازآثاری استفاده برده، که امروز در دست ما نیست و می‌توان آن را در زين‌الاخبار ملاحظه کرد. روی این اصل اثر گردیزی ارزش بیشتری دارد.


تاریخ نویسی گردیزی:

گردیزی اثر خود را مانند دیگر موًرخان برمبنای تاریخ عمومی نگاشته است یعنی از آفرینش جهان تا روزگار خودش. چنانکه گفته آمدیم گردیزی اثرش را به سلطان عبدالرشید (۴۴١-۴۴۴ هجری = ١٠۵٠-١٠۵٣ میلادی) اتحاف کرده است. اثری گردیزی یگانه کتابی نیست با نام عربی ومتن دری نوشته شده است بلکه قبلاً کتابی دیگر تحت عنوان "حدود العالم من المشرق و المغرب (نویسنده نامعلوم) "نیز با نام عربی ومتن دری وجود داشت.

موًلف تاریخ پیشدادیان و کیانیان و اشکانیان، اسکندر و ساسانیان را در چهار طبقه اول آورده است. بعداً به تشریح سیرت رسول‌الله (ص) و خلفاً پرداخته و اخبار امرای کشور مان: طاهریان، صفاریان و غزنویان را در باب اخبار خلفاً ملوک اسلام گردآورده است.

در پایان تمام طبقات شامل اعیاد، رسوم و عنعنات وجشنهای هندوان، ترسایان، رومیان و غیره به نگارش گرفته شده است.

تاریخ گردیزی (زين‌الاخبار) تا همان زمان یگانه اثری بود (بدون اثر البیرونی) که مطالب اجتماعی اقوام و ملل مختلف در آن به تحقیق و پژوهش گرقته شد بود. با وجودآنکه جسته، جسته در تاریخ بیهقی نیز تلاش صورت گرفته تا اوضاع اجتماعی را بررسی کند. گردیزی در این اثر روش بیرونی را سرمشق قرار داده، و بخشی از کتاب خود را بر مبنای اثر بیرونی بنگارد. بی‌مورد نخواهد بود که بگویم تاریخ‌نویسی غزنویان، نوعی تهداب‌گذاری تاریخ‌نویسی اجتماعی – اقتصادی کشورمان بوده است.


روحش شاد ...
منبع: دانشنامه آریانا


_________________
کاش بودم چون کتاب
افتاده در کنجی خموش
تا نگردد روبرو
جز مردم دانا مرا


تصوير


بالا 
 مشخصات  
 
صفحه 1 از 1 [ 13 پست ]
پاسخ به مبحث



 
اختيارات شما:
شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
Powered by phpBB © 2001, 2008